Freitag, 3. April 2009

کتاب اول- نسلی دیگر...بخش چهارم

کتاب اول-بخش چهارم

نسلی دیگر و راهی دیگر

بخش چهارم

براي رفتن به خانه مهوش ساعت ده صبح را انتخاب كرد كه حساسيت مادر مهوش برانگيخته نشود. مادر مهوش
زن بسيار شكاكي بود. حتي روي ساعت رفت وآمدهاي عادي يا غيرعادي دوستان مهوش، تيز بود. مينو پشت دركه رسيد تشويش خاصي داشت. زنگ طبقهٌ بالا را زد. بچه ها در را باز كردند و مينوگفت با مهوش كار دارد. بچه ها او را بالا بردند. مينو حتي اسم خواهر و برادرهاي مهوش را بلد نبود. نمي‌دانست چند تا هستند. نه فقط مهوش بلكه براي ساير بچه ها هم كلاً مسائل خانوادگي افراد بي‌اهميت بود . هيچ كدام نه به خانوادهٌ خود اهميتي مي‌دادند ونه درباره‌اش صحبتي مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كردند. اساس‌ گفتگوها حول مسائل سياسي و مبارزه و اخبار آن بود. مسائل شخصي مجالي براي طرح وگفتگو نداشت. تنها مطلبي‌ كه گاه و بيگاه صحبت مي‌شد، جنگ با خانواده به خاطر آزادي بود. به ندرت كسي از شغل پدر ديگري خبر داشت.بچه‌ها مينو را به يك اتاق در طبقه سوم هدايت‌ كردند. مهوش در را گشود و با خوشرويي خنديد.مينو خوشحال داخل شد و با تعجب پرسيد:– اتاق خودته؟مهوش با بي‌اعتنايي جواب داد:– آره!مينو خنديد:– وضعت خوب شده! (سابقاً در اتاق پذيرايي يكديگر را مي‌ديدند.)مهوش نيشخندي زد:– به جاي آزادي چيزهاي ديگري به آدم مي‌دهند، تا نگويدآزادي. البته آزادي سياسي!– خوب چه خبر؟ خودت بگو!– يعني الكي اومدي اينجا؟– نمي‌شه‌ دلم برات تنگ شده باشه و دوستت داشته باشم يا هوس كرده باشم به ثروتمندترين دوستم سري بزنم و دلي از عزاي ميوهٌ درست و حسابي در بياورم ؟مهوش خنديد:– تهمت ثروتمند چيه به من مي‌زني؟ نگاه كن اتاقم چقدر مفلسه!– كاملاً! بخصوص سيگار وينستونت! واسه چي سيگار مي‌كشي؟ اون هم سيگار آمريكايي؟مهوش شانه ها را بالا انداخت.– مي‌دونم كه نبايد بكشم. اما نمي‌تونم به همهٌ آنچه كه پي برده‌ام عمل كنم. اگه يه روز مبارز جدي‌اي بشم راحت كنار مي‌گذارم. الآن كه كاري جز كتاب خوندن وحرص خوردن ندارم.– چي دستته؟ بازم سقراط و افلاطون! يا چيز جديدي از دكتر ساعدي؟– نه بابا، چرت و پرت‌هاي ديگه، ولش كن. بگو چه خبر! چيزي برام آوردي؟– عجله نكن. حرف وكار زياده. ناهار هم مي‌مونم. مفصل صحبت مي‌كنيم.– پس برم برات چيزي بيارم.– بهتره كه مامانت شك نكنه.مهوش خندهٌ تمسخرآميزي كرد.– اون! اينقدر بدبينه كه خدا مي‌دونه. جلوجلو، تمام سناريو رو خوانده. فكر كردن درباره‌اش فايده نداره. منو بيشتر از اين حرفها نااميد كرده كه بتونم كلكي بهش بزنم. ولي خوب، ظاهر تو حداكثر مثل بچه‌هاي درسخونه و محاله مامان فكركنه، كله‌ات مثل من خراب باشه. احتمالاً از تو خوشش مي‌آد.مهوش از اتاق بيرون رفت و مينو نگاهي به دور و بر انداخت.اتاق روشن و بزرگي كنار تراس خانه بود. تخت و كمد و ميز و كتابخانه. بقيه‌اش شلختگي و بي‌نظمي و تنبلي خاص مهوش بودكه در انزخار و نفرتي كه از عادات و ارزشهاي خرده بورژواي تازه به دوران رسيده داشت، از نظم و نزاكت دوري مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كرد. حتي اغلب حرفها و يا منظورش را به شوخي وكنايه و هزل مي‌گفت. كاراكتر خاصي داشت. از حد معمول با هوش‌تر و پيچيده تر بود اما سجاياي اخلاقي خاصي نداشت. بعضاً به نظر مي‌رسيد‌ به هيج انساني عاطفه ندارد، حتي به جمع بچه ها. به هيچ‌كس و هيچ چيز جز رسيدن و وصل به يك تشكيلات منسجم انقلابي و چريكها، علاقمند نبود و روي آن پافشار مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كرد. نوعي شك فلسفي يا... او را احاطه مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كرد. از اينكه يك روزي گول خورده باشد، متنفر بود، ولي فعال بود. به محافل و جاهاي مختلف سرمي‌كشيد. بارها با غلامحسين ساعدي صحبت كرده بود و به اين طيف روشنفكران كه درهتل مرمر جمع مي‌شدند، فحش مي‌داد. مينو امروز قصد داشت دوباره دربارهٌ ساعدي از او سؤال كند.مهوش با ملازمتِ خواهر و برادر كوچكترش وارد شدند و چيزهايي را روي ميز چيدند. مينو مطمئن بود گوجه سبز در ظرف ميوه نيست. درست حدس زده بود، چون گوجه سبز ميوهٌ فقير بيچاره‌ها بود. مادر مهوش عمد داشت موقعيت طبقاتي خود را به رخ بكشد و از اين تظاهر راضي بود. زن تحصيلكرده‌اي بود. ليسانس زبان فرانسه داشت. ولي جسماً به شدت ضعيف و رنجور وكم توان بود و به زحمت ازعهدهٌ‌ كارها برمي‌آمد. با اين حال از نفوذ خود برخانواده كوتاه نمي‌آمد و جدي بود.امروز مهوش برخلاف هميشه اندكي بشاش و خوشرو به نظر مي‌آمد.مينو ترديد داشت كه اين خوشحالي به خاطرآمدن او باشد. به هرحال، خوشايند بود.رو به روي هم نشستند. مهوش دامن پُرگل و پُر چيني تا مچ پا به تن داشت و موهاي مشكي مجعدش را كوتاه كرده بود. صورتش بازتر شده و مژگان برگشته و بلندش جلب توجه مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كرد. قدي متوسط مايل به كوتاه، صورتي گرد و سفيد و لبهاي خوش فرم داشت، و روي هم رفته زيبا مي‌نمود. اما بينهايت مغرور بود، آنقدر كه هيچ مردي يا پسري را آدم بداند. همه را به مسخره مي‌گرفت. به نظر مينو غيرممكن مي‌آمد كه روزي، اين دختر بي‌نياز و بي‌اعتنا مردي يا پسري را دوست بدارد و يا اساساً با كسي ازدواج كند.با اين احوال نزد مينو از ارزش خاصي برخوردار بود. چون اولين دختر سياسي‌اي بود كه شناخته بود. همان برخورد اول هم راحت به مينو گفته بود، خبر داري‌كه شاه آدم كثيف و عياشي است؟خوب، يا بخور ياحرف بزن. اصلاً واسه كدومشون اومدي؟ اين طور هم بِرو بِر منو نيگا نكن.– تو بگو چه خبر؟ چه خبر جديد؟– جديد؟ يك فحش جديد يادگرفتم. مي‌خواي بهت بدم! از دكتر ساعدي ياد گرفتم. ساواك برده بودش بازجويي ومرتب به‌ش اين فحشو مي‌دادن. اون هم ياد گرفته بود، راه مي‌رفت و به خودش مي‌گفت.– چي!؟ چي به‌ش‌گفته بودن.– مادر قحبه! دكترم‌كه لهجه‌اش تركيه به جاي قاف، گ وگحبه مي‌گفت .مينو ناراحت شد و در فكر رفت. اين ساواك عجب بي‌شرمه! راستي كه آدم دستش بيفته، چه كارها و چه حرفها..!– واسه چي دكتر وگرفته بودن؟– الكي! واسه ترسوندن! يك آدم شناخته شده مثل دكتر چه كاري مي‌تونه بكنه؟– خوب! كتابهاش!– آره! اما راستش من كه به كلي از دكتر و امثالش نااميدم . اوايل يك جور ديگه انتظار داشتم. خيلي باهاش بحث مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كردم. بعد به اين نتيجه رسيدم كه اينها، نويسندهٌ انقلابي هستند. نه انقلابي و در اين راستا نويسنده. چند ماه پيش شنيدم بچه‌هاي دانشجو به خانه‌اش رفته وكتكش زده بودند كه شما روشنفكرها دست برداريد و از مبارزه حمايت كنيد. وقتي شيندم، خيلي خوشم اومدكه دكتر كتك خورده. ولي بعد كه فكر كردم، ديدم من اشتباه فكرمي‌كنم و همان تفاوت‌كه گفتم وجود داره و اگر اين را قبول كنيم ديگه لازم نيست دكتر و امثالش رو تحت فشار بگذاريم. پارسال كه با دكتر دربارهٌ جمع خودمون صحبت كردم. به عنوان فعاليت پيشنهاد مي‌داد:« يك مجلهٌ ادبي– سياسي راه بياندازيد. دست به قلم همهٌ شما خوبه.» اما براي من خنده دار بود. چون من مي‌خواستم او را متوجه چريك‌ها و مبارزه كنم. حتي از او بخواهم ما را وصل كند. فكر مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كردم شايد چريك‌ها سراغش رفته و ازش همكاري بخواهند. بخصوص كه دكتر متخصص هست. اما او به من خط سياسي مي‌داد.« مجله ادبي– سياسي» انگار كه ما هم پير و پاتال و بازنشسته‌ايم. هيچي! دورش را خط كشيدم. ديگه سراغش نرفتم. تا شنيدم دستگير وآزاد شده. دوباره رفتم سراغش. همين فحشو ازش ياد گرفتم. همين كه به تو هم دادم. نه هيچ چيز بيشتري!لبخندي زد، شانه ها را بالا انداخت و ساكت شد.مينو هم ساكت به حرفهايي كه شنيده بود، فكر مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كرد. و اينكه آيا مهوش دربارهٌ دكتر درست صحبت مي‌كند، شخصاً نمي‌توانست قضاوت كند. اما مهوش قدرت فكر و تمركز خوبي روي موضوعات اساسي داشت. از هدف اصلي هيچ وقت منحرف و دور نمي‌شه. در جرياني هم كه يك بار اتفاق افتاد و“جريان محفل بهرام” بود، مهوش سمت وهدف محفل را سريع و صحيح تشخيص داد و دعواي حسابي‌اي هم آنجا با بهرام و دار و دستهٌ روشنفكرش كرد.گرچه هنوز بچه‌ها خوب نفهميده بودند جريان چيه و علاقمند به ادامهٌ محفل بودند، اما مهوش به كلي آن را به هم زد. آن زمان نجات هم بود و او هم آنجا كارش به بحث و دعوا كشيد و محفل ادامه نيافت. به هرحال مهوش آدم جدي‌اي بود و دنبال مبارزه و اگرجرياني يا فردي هدف مبارزه كردن نداشت،كنارش مي‌‌گذاشت.اوايل كه محفل خودشان شكل گرفت، هنوز هيچ ذهنيتي نسبت به مبارزهٌ مسلحانه و چريكي نداشتند. فقط يك مشت كتاب خوانده بودند. اما جريان سياهكل پيش آمد ومهوش خيلي تيز و سريع عكس العمل نشان داد و در اولين فرصت به دنبال فهميدن موضوع به شمال رفت.پس از برگشت، از“جوشمال” و استقبال مردم ازجريان جنگل خيلي متحير وخوشحال بود. مي‌گفت:« چريك‌هاي جنگل اسطوره شده‌اند و به خاطرنزديكي به مرز شوروي كتاب آنجا فراوان يافت مي‌شود.كتابهايي كه ما به زحمت مي‌توانيم گير بياوريم. راحت دست بچه‌هاي دبيرستاني و دانشجو پيدا مي‌شد.» ولي سرنخي از چريكها پيدا نكرده بود و افسوس مي‌خورد.مينو قصد داشت امروز اول درباره قطع رابطه‌اش با ماهرخ از او سؤال كند. چون چند سال بود كه مثل يك جفت دو قلو بهم چسبيده بودند وحالا كنده شده بودند. و بعد درباره جرياني كه خودش به آن وصل شده بود، صحبت و مشورت كند. اما مهوش فردي نبود كه رك و ساده از علل كارهاي شخصي‌اش حرف بزند. هميشه سربسته جواب مي‌داد و بعد هم مي‌پرسيد:« شيرفهم شدي!» يعني كه مطمئنم هنوز هم نفهميدي. و حالا هم در پاسخ به سؤال مينو، تنها به اين جواب اكتفا كرد كه: «يكروز بايد جدا مي‌شديم.»مينو اهميتي به جواب سربالاي او نداد و دوباره ادامه داد:– مهوش جدي مي‌پرسم! مناسبات شخصي و زندگي خصوصي توكه ربطي به مننداره. سؤالم در اين كادر نيست. مي‌خوام بدونم، تو چرا اعتماد نمي‌كني؟چي فكرمي‌كني؟ چي مي‌خواي؟ چرا با ماهرخ نرفتي؟مهوش غيرجدي و بي‌حوصله گفت:– مثلاً تو آدمي‌كه من بخوام به تو بگم «تضاذ ذهني من اينه» و توهم حل كني؟– نه! من نمي‌تونم تضادهاي ذهني تو رو حل كنم. اما مي‌خوام بدونم اين تضادها چي هستند؟ الكي كه سؤال نمي‌كنم.– حالا شد يه چيزي. فكرشو نمي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كردم اينقدر شعور پيدا كرده باشي! باشه مي‌گم. اگه نفهميدي تقصيرخودته.– بالا بياري نابغه!– هيچي، يك جمله، مشكل من “شرط ذهني انقلابه”، شير فهم شدي؟– نه جون تو. واضحتر بگو.– د مي‌دونستم اينقدر باسواد نيستي. باشه از روسي به فارسي ترجمه مي‌كنم: «يعني رهبري انقلاب. رهبري مبارزه. رهبري جنبش.» سر همين موضوع با هزار نفر از اين روشنفكرها بحث كردم. هزار نفر! حالم به هم مي‌خوره ازشون. چند تا كتاب و يك روده حرف هستند، خبرنداري.آدم شاخ در مي‌آره! چپ و راست داره گروه سبز مي‌شه. ته دُم همه‌شون هم به ساواك وصله. مگه از اينا جُربُزهٌ انقلاب در مي‌آد؟ هركس‌كه چهار تا كتاب جلال آل احمد خوونده باشه، مخالف رژيم مي‌شه. اما اينا كجا و رهبري انقلاب و مبارزه كجا؟ اين روزها چراغ به دست مي‌گردم كه ببينم اصلاً از مبارزين جدي و انقلابي كسي مونده يا نه؟ وگرنه كه به اين گروه و اون گروه وصل شدن و يكي بيشتر شدن، كارمشكلي نيست. دم دستمه. اما مغز خركه نخوردم. آره جونم كارهر بز نيست خرمن كوفتن، گاونر مي‌خواهد و مرد كهن. گاونر! مرد كهن! حاليته؟مينو خنديد وگفت:– دلم برات مي‌سوزه. نابغهٌ نااميد. اي بابا، هفت شهر عشق را عطار گشت .. كجايي تو؟– منظور؟– هستند بابا. هستند.– همينجوري مي‌گي يا مطمئن؟– فكرمي‌كني براي چي اومدم اينجا؟ خل هستم اخلاق نحس تو رو تحمل كنم؟ يه سر نخ گيرآوردم.گُل از گل مهوش شكفت.– آخ بنالي. بنال. چرا از اول نگفتي؟– الان مي‌خوام ميوه بخورم. بعد برات مي‌گم. تا عصر اينجام. توهم يه سيگار وينستون دود كن. بزودي بايد اشنو بكشي.مهوش‌ كه چشمانش از خوشحالي مي‌درخشيد، خندهٌ زيبايي كرد.مينو بي‌اعتنا به اوگلابي خوشگلي را از روي ميز برداشت. فقط همينجا گيرش مي‌آمد.– بيا يك پك سيگار بكش.آتيشيم كردي.– گمشو تو هم با دم و دستگاهت. خوشم نمي‌آد.مهوش با رضايت نگاهش كرد. مينو هم خوش داشت با اين آدم كه از دماغ فيل افتاده بود. كمي‌ سر به سر بگذارد. تا عصرآنجا ماند و دربارهٌ همه موضوعات پيش آمده صحبت كردند. مهوش با آنكه نظرخوشي نسبت به مذهب نداشت، به مينو گفت:– دربارهٌ چريك‌هاي مذهبي ما هيچ چيز نمي‌دونيم. اما بهتره آشنا بشويم. تو قطع نكن. بايد جلوتر رفت. اگراهل مبارزه باشندكه به درد مي‌خورند و شايد از اين فلاكتي كه داريم (فلاكت روشنفكري) دربياييم و بتونيم وصل بشيم. اما جزوه. حتماً بهمون برسون. برنامه‌ات چه جوريه؟– من در هفته دو يا سه قرار دارم. جزوه مي‌گيرم و قبلي رو برمي‌گردونم. مي‌توني بياي خونه ما و بخوني.– آخ. هفته‌اي دوبار از خونه بزنم بيرون؟ چطوري؟ اين لعنتيها تمام جك و بك منو درمي‌آرن. كجا مي‌رم. چكار دارم. ولي جهنم ولشون كن. مي‌آم ازت مي‌گيرم.يك روز در هفته قرارگذشتند همديگر را ببينند.مينو عصر مهوش را ترك كرد. در راه به جزئيات بحث و جدالهايشان با مهوش بر سر مذهب و مبارزهٌ مذهبي‌ها، فكر مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كرد. از راهي كه درآن گام گذاشته و دوستانش همچون برگ خزان از اوجدا شده و مي‌ريختند، قلباً راضي نبود. طي اين چند سال آنچنان به يكديگر خوگرفته و در اثر نزديكي فكري، چنان وحدتي داشتندكه هيچ كدام به جدايي جدي بينشان اعتقاد نداشتند. اما حالا، نمي‌فهميد چرا بايد در راهي قدم بگذاردكه هيچ كدام از دوستانش حاضرنيستند، بيايند. از اينكه مبادا دچار اشتباه شده باشد، فشار و ترديد فكري خاصي را حس مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كرد. تنها كسي كه مانده بود با او صحبت كند، ژيلا بود.گرفته و اندوهناك برمي‌گشت به خودش و به بچه‌ها فكر مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كرد، به دوستاني كه دوستشان داشت و اندوه جداييشان برايش دردناك بود. اندوهش را در شعرش تكاند:قامتهاي كوچكشان، استوار بر دروازهٌ زمان ايستاده بوداگرچه ستاره‌هاي كوچكي بودنداما كرم شب‌تابي نيز مي‌تواند مايهٌ اميد باشد.وقتي كه شب ظلماني استدر اينان هنوز شورعشق و پروانگيچو شمع، شب تاري از تاريخ را روشن مي‌كندتا كه خورشيد رخ نمايدخورشيدي كه ستاره‌ها ازآن روشن و ماندگارند.سر راه به سمت روزنامه فروشي رفت. هر وقت به سمت بساط روزنامه نزديك مي‌شد، قلبش مضطرب مي‌شد. مبادا خبر دستگيري و درگيري چاپ شده باشد. چشمش به روزنامهٌ كيهان افتاد. باور نمي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كرد. اما درصفحهٌ اول روزنامه خبر درگيري با خرابكاراني چاپ شده بود. دختر از خواندن نام خرابكار وكشته شدنش، گوي‌كه جهان را برسرش كوبيدند. ناله كرد: « آه خدايا! يكي ديگه؟ باز هم يكي ديگه؟! دريغ كه از دست مي‌روند. چرا؟ چرا؟»چنان منقلب شده بودكه اگرساواكي‌اي سربساط روزنامه فروشي بود به راحتي مي‌توانست آن را بفهمد.– آقا يك روزنامه كيهان ويك اطلاعات بدهيد.– بفرماييد خانم!مينو روزنامه را گرفت و شتابان به خانه آمد و فكرش ديگر مشغول هيچ چيز نبود. اتاق گرم بود. پنكه را روشن كرد و روزنامه را وسط اتاق ولو كرد. ابتدا با دقت عكسها را نگاه كرد. عكس شهيد وساير عكسهايي را كه ساواك از درگيري در روزنامه چاپ كرده بود. شرح مفصلي از جريان را هم كيهان و اطلاعات زده بودند: « صبح زود حوالي شاه عبدالعظيم، موتورسواري با موتورگازي مورد سؤظن قرار مي‌گيرد. با پاسبان درگير مي‌شود. تيرخورده است، اما موفق به فرار مي‌شود. مأموران او را تعقيب مي‌كنند و سرانجام پس ازساعت ها زد وخورد، در خانه‌اي كشته مي‌شود.»داد مينو درآمد. ‎« نه! كاش مي‌ماند! كاش كشته نمي‌شد. كاش!» چند بار روزنامه را خواند. مطالب كيهان و اطلاعات را مقايسه مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كرد، تا از ضد و نقيض‌ گويي آنها بتواند به نكات ديگري پي ببرد. چند نفر بودند؟ آيا بقيه موفق به فرار شدند؟ و از اين قبيل. و يافتن كورسوئي كه اين خبر تلخ را بتواند به اميدي پيوند بزند. اين اصطلاح بچه‌ها از ذهنش مي‌گذشت:« عمريك چريك شش ماه است.» و اكنون چريك“يلي” به خاك و خون غلطيده بود. كي بود؟ چي بود؟ كسي نمي‌دانست.غروب محسن برگشت. مينو گرفته، اما خشمگين بود و خبر روزنامه را به محسن نشان داد و برايش صحبت كرد. از مبارزين، از چريك‌ها، از اهداف آنها.محسن نوجوان بود و روحي چون آينه داشت. در چشمان درشت وسياهش تأثر خوانده مي‌شد. خيلي ساده پرسيد:– حالا ما چكاركنيم؟ چه جوري مي‌شه تراكت نوشت؟– اگر دستخط خودمون باشه، ساواك آن را به عنوان مدرك نگه مي‌داره، كه خوب نيست. اوراق چاپي هم ما نمي‌تونيم تهيه كنيم. فقط مي‌تونيم پخش كنيم. من خيلي سعي‌كردم اما تا حالا گروهي‌كه بخواهند ما تراكت يا شب نامه‌شون رو پخش كنيم، پيدا نكرده‌ام.محسن خاموش به فكر فرو رفت.– خوب! راستي نگفتي خونهٌ فريده چه خبربود؟– هان! خوب بود. منو ديد خوشحال شد. گفت:«باز هم بيا. به مينو هم بگو بياد.» ابي رو ديدم گفت:« هنوز بسته‌اي كه به تو برسونه دريافت نكرده، ولي سراغش مي‌ره و امشب حتماً مي‌آره.»مينو لبخندي زد: مرسي!دوباره به روزنامه‌ها نگاه كردند. هيچكدام حوصلهٌ شام خوردن نداشتند.حدود ساعت هشت شب بود كه ابي آمد. طبق معمول خوشرو و بشاش بود. قهقههٌ خنده را زود سر مي‌داد.– عجب خونه خلوت شده. خوب صفا مي‌كنيدها! بايد به جون من دعا كنيد. فداكاري كردم. حالا ببينيد من چي مي‌كشم.مينو تحمل نكرد و تند ولي باشوخي جوابشو داد:– لطفاً خفه! حقه بازي بسه. عجب جونوري هستي تو! خوب قرار بود چيزي بياري كو؟ دست خالي‌كه نيومدي؟محسن هم خنده‌‌اي كرد. غالباً طرف حساب شوخيهاي ابي نبود.– صبركن! بايد ابتكارم رونشونت بدم. اين كيف رو بگرد. ببين پيداش مي‌كني. تا بعد به‌ت بگم.– بده ببينم. خاليه؟ هيچي نيست. نكنه گم‌كردي؟– باهمهٌ هوشت نفهميدي، يه جاسازي داره. ته‌اش رو نيگا كن! كَفِش در مي‌آد. اما نه راحت. اينطور.– آفرين! عجب كلكي! جاسازي خوبي درست كردي. از ترس جونت! آره؟!و قاه قاه خنديد. مي‌دانست اين ابي ذاتاً آدم ترسويي‌ست.ابي به خنده برگذار كرد:– خودمونيم. خوب منو پستچي خودت كردي ها! اون هم چه پستي! خدا مي‌دونه اگه دست ساواك بيفتم، چه بلايي سرمن مي‌آد و شما در مي‌رين.– شلوغ نكن ابي. راحت ترين بار رو داري برمي‌‌داري. از چي مي‌ترسي؟ تو كه جاسازي هم درست كردي! اما روزنامه‌هاي عصر رو ديدي؟ابي درهم رفت وآهي كشيد:– آره! آتيش‌گرفتم. اما چه كنم؟ «خشمگين ما بيشرفها مانده‌ايم.» كو؟ روزنامه رو دارين؟ بيار با هم ببينيم. محسن هم ديد؟– آره.روزنامه‌ها را پهن كردند و هر سه با تاٌثري عميق مدتي درباره‌اش حرف زدند.– خوب! ديگه كم‌كم بايد برم. راستي تو چيكارم داشتي؟ من براي فداكاري آماده‌ام.دختر با دلخوري‌گفت:– راستش يه كاري باهات دارم. اما تو شوخي و جديت قاطيه! اين حرف چي بود كه گفتي من تو رو پستچي خودم كردم.ابي كوتاه آمد. خنديد وگفت:– ناراحت نشو. جون تو منظوري نداشتم. شوخي كردم. آخه بابا.. تازه دامادم! هزار آرزو دارم.مينو مي‌دانست جدي نمي‌گويد و فقط تكه مي‌اندازد. حتي براستي، احساس تازه دامادي و شروع زندگي مشترك را هم نداشت. همه چيز را به قول خودش به« هرچه پيش آيد خوش آيد.» واگذاركرده بود. نه تلاشي، نه غيرتي،‌ حتي نه كاري! نه اراده و تصميمي. آدم نرمالي نبود. بعضاً هم عجيب، اما مهربان و صميمي‌بود. و حالا مينو قصد داشت... رو به محسن گفت:– من با ابي يه صحبتي داشتم. مي‌شه لطفاً چند دقيقه‌اي..محسن مثل فنر پريد و قبل از خواهش كامل خواهر از اتاق بيرون رفت.– خوب چه خبر؟– دختر منتظر همين فرصت بود. اما چطور بگويد! سخت بود.– چطور بگم.. ديروز بيرون بودم يه اتفاقي افتاد. گفتم بيايي اينجا و بيشتر به خاطر اون بود.ابي كنجكاو شد. در فاصلهٌ كمي از مينو جا به جا شد. دستش را زير چانه‌گذاشت و سرش را كج كرد.– چه اتفاقي؟ خيره يا شره؟– مشكل اينجاست. نمي‌شه‌ فهميد خير بود يا شر.– قصد داري خفه‌ام كني؟– نه! نه! الآن مي‌گم. اما باوركن گفتنش سخته. چيز. چه جوري بگم؟ من ديروز مهرداد رو ديدم. كاملاً اتفاقي بود.ساكت شد و‌ به ابي نگاه كرد.لحظاتي ابي‌گيج شد و بعد يكدفعه مثل برق گرفته‌ها با چشمان گرد به مينو نگاه كرد.– جون من!راست مي‌گي؟حرف زديد؟ چي‌گفت به‌ت؟ انشاالله مباركه.مينو لحظاتي جواب نداد. جوابش مسخره بود. كمي زور زد و بالاخره گفت:– هيچ اتفاقي نيفتاد.ابي دلش را گرفت و زد زيرخنده. دختر با شك نگاهش كرد و پرسيد:– خوشحال شدي؟– نه. اما خنده داره! منو صدا كردي كه بيام اينجا بعد بهم بگي هيچ اتفاقي نيفتاده. اينكه گفتن نداره. چطوري حرفتو باوركنم؟ ملاحظه چي رو مي‌كني؟ مگه مي‌شه بعد از سه سال يك عاشق و معشوق همديگر رو ببينند و هيچ اتفاقي نيفتاده باشه؟ هان! همين الآن هم رنگت پريده. چيكاركردي؟دختر عصباني شد:– تو چقدر زود قضاوت مي كني. هيچي. هيچ كاري نتونستم بكنم. داشتم مي‌رفتم سرقرار و نمي‌شد يك كلمه هم سرحرف رو بازكنم. وگرنه خودم باهاش حرف مي‌زدم. لازم بود.ابي گفت:– كه گفتي، بعد از سه سال مرغ وارد قفس شد و از قفس پريد. منو در غمت شريك بدون. (لبهايش را جمع كرد و قيافهٌ محزون به خودگرفت).دختر عصباني سري تكان داد وگفت:– مي‌گذاري حرفم را تمام كنم؟– اِ. مگه تموم نشد؟ ولش كردي رفت ديگه! حالا كي مي‌تونه مهرداد رو پيدا كنه؟ يك كلمه باهاش حرف مي‌زدي. يك كلمه. مغرور!دختر متأثر بود.– مي‌دوني؟ من خودمم فكر نمي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كردم كه هنوز.. يعني هيچ وقت نتونستم فراموشش كنم. حتي تا حالا. خيلي مسخره است. بعد از اين همه تغيير، اما..دخترلحظه‌اي ساكت شد. سعي كرد تأثرش را مخفي كند.– راستش خودمم خجالت مي‌كشم. مهرداد ديگه كسي نيست كه دوست داشتنش باعث افتخار باشه. حتي حال آدم رو به هم مي‌زنه.بعد از ابي پرسيد:– چي بود! يادته؟ عاشقش بودن هم غرور آميز بود. گل سرسبد بود. اما امروز ديگه اون مهرداد ديروز نيست. خودت بهتر مي‌دوني.– پس ولش كن! هيچ اتفاقي نيفتاده.– به خودم كه نمي‌تونم دروغ بگم. كاش بفهمي من چه حاليم. من نمي‌تونم. من هنوز يك نفس هم .. چطوري بگم. هميشه هست! هميشه با منه. نمي‌دونم چي مي‌گن؟ توذهن، تو روح.. هرچي فكر مي‌كنم و دورش مي‌اندازم، اما دوباره دستمو دراز مي‌كنم و برش مي‌دارم.– خوب مي‌گي چيكار كنيم؟ خودش خواست. خودش كرد. بدتر از همه به خودش كرد.– آره! درسته! اما چرا ما هيچ كاري نكنيم؟ ما مي‌تونيم كمكش كنيم. براي من مهمه كه زندگي مهرداد تغيير كنه.– خوب چي؟ چي توكله‌ته؟– شايد! همان جوركه ما تغيير كرديم. همان جوركه ما حقايقي رو فهميديم وآدماي بهتري شديم، اون هم بتونه.ابي در فكر رفت و بعد موذيانه جواب داد:– دعا كنيم. دعا كنيم كه اون هم بفهمه و تغيير كنه. به غير از دعا هركار ديگه‌اي خيلي سخته. دور منو خط بكش!دختر با لحن محكم، اماخيلي آرام گفت:– خودت مي‌دوني دوران ما دوران دعا نيست. براي حل هرمشكل، تلاش مشخصي لازمه. البته فكر و همكاري هم مي‌خواد.ابي تا ته خط را خوانده بود. و به تمسخر گفت:– فهميدم! من كتاب مي‌آرم تو براش ببر.مينو خنديد:– خودت مي‌دوني من غرورم را نمي‌شكنم.– باشه! من غرورم را مي‌شكنم و مي‌رم بهش مي‌گم كه «دوستت دارم». ( و خنديد. آنچنان طولاني‌كه دلش را گرفت).دختر كلافه شده بود. از عصبانيت دستهايش را مشت كرد و روي زمين كوبيد.– ببين ابي! مسخره بازي درنيار! به خدا توش مونده‌م وگرنه دنبالش نمي‌رفتم. فكرشو بكن، الآن سه سال پيش نيست. فاصلهٌ من با مهرداد خيلي جديه. تمام زندگيمون با هم فرق داره. اون يه آدم عاديه و دنبال زندگيشه و من مي‌فهمم بايد از زندگيم بگذرم. راحت بگم. ننگه دنبال مهرداد به خاطر خودم برم. ولي واقعاً دلم نمي‌خواد يك روز هم زندگيش اونطور نابود بشه. اون مي‌تونه تغيير كنه. يه آدم ديگه‌اي بشه، من مطمئنم.بغض گلويش راگرفت وساكت شد. نمي‌خواست‌گريه كند.ابي ساكت بود. دستهايش را به هم مي‌فشرد. لحظاتي رويش را به سمت ديوار چرخاند و همچنان خيره ماند. بعد سرش را برگرداند و زير لب گفت:– تُف به مهرداد! نامرد! ولي باشه. يك بار ديگه مي‌رم سراغش. ولي بهت بگم، فقط به خاطر تو مي‌رم. دلم مي‌خواد گردنش رو بشكنم. حالا برنامه‌ات چيه؟– من نمي‌دونم كجاست؟ خودت پيداش كن! پاتوقش نارمكه. برو سراغش يك مقدار عادي باهاش صحبت كن. بعد از طرف من به‌ش بگو كه دلم مي‌خواد زندگيش تغيير كنه. حاضرم كمكش كنم. يك كتاب و يك يادداشت براش مي‌فرستم. اما هيچ قراري باهاش ندارم. همين. اگه خواست، بگو نمي‌شه‌، از آقاجون مي‌ترسم.ابي عصباني بود.آنقدر كه‌گويي فشفشه‌اي قورت داده. حرفهاي دختر هم آرامش نكرد.– چرا من بايد دنبال مهرداد برم؟ نمي‌دوني چقدر ازش متنفرم. از آدمهاي كثيف متنفرم. حيف! حيف تو! من نمي‌تونم! من اين كار رو نمي‌كنم.مينو از ابي نااميد شد و تصميمش را عوض كرد. ابي عواطف و احساسات خاصي داشت و نبايد تحت فشار قرار مي‌گرفت. جداً عصباني بود.– خيلي خوب. نمي‌خواد بري! ازت متشكرم. همين قدركه همدردي كردي، كافيه. يه فكر ديگه‌اي مي‌كنم. مي‌دم داداش براش ببره.– اوه! نه! تو چرا زود ناراحت مي‌شي. منظورم چيز بود. نا اميدم از مهرداد.. ولي..– حالا كه من زبون و منظور تو رو نمي‌فهمم، فقط خيلي ساده جواب بده، حاضري يا نه؟ فقط همين.– ابي سرش را كج كرد:– چاره‌اي نيست. اگه بگم نه، بعد تا آخر عمرم بايد عذاب وجدان داشته باشم كه تو..– پس حاضري؟ بدون عذاب وجدان.– ديگه! ديگه! از دست تو. بايد يك زني مي‌گرفتم خواهر نداشته باشه. دختر عموم هم نباشه.دختر خسته و بي حوصله بود.– خوب! همين تموم شد. حالا مي‌ري ديگه؟ اما جون همو به لب رسونديم. صبركن كتاب و يادداشت رو بيارم.دختر پريد. كتابي را به تندي از قفسه بيرون كشيد. دوسطر يادداشت نوشت و داخل كتاب گذاشت و آن را به سوي ابي دراز كرد. ابي كتاب را گرفت. از جا بلند شد و نفس بلندي از سرغيض كشيد و به تمسخر گفت:– چاره‌اي نيست. چون دختر عمو و خواهر زنم هستي. خوب منو شناختي و بلدي كار دستم بدي.– بس كن؛ هرچي از دهنت در مي‌آد مي‌گي، معلوم نيست چه مرگته؟– جون تو هيچي، خودت مي‌دوني من از مردم آزاري كيف مي‌كنم! اما دلم مي‌خواد شما رو دوباره با هم ببينم. خودت مي‌دوني كه اون دفعه‌ام تقصير من بودكه كاش دستم شكسته بود. خدا مي‌دونه اين دفعه چي پيش مي‌آد؟دختر در حال خفه شدن بود.– هيچي بابا! الآن كه سه سال پيش نيست. خوشحال نمي‌شي اگه نجات پيدا كنه؟ براي خودش جهنم درست كرده.– چرا چرا! اما يه چيز ديگه. جواب پسر دائيمو چي بدم؟ فكر نمي‌كني دلشو خوش كرده؟چشمهاي دخترگرد شد و ناگهان چنان خشمگين شدكه بي‌اختيار جلو رفت و يك سيلي توصورت ابي زد. از عصبانيت مي‌‌‌لرزيد:– تو خجالت نمي‌كشي توهين مي‌كني؟ مي‌فهمي چي مي‌گي؟ اينقدر زشت! چرا اينقدر ذهن تو خرابه؟ تا حالا رو نكرده بودي. بايد به من بگي‌كه توپشت سرمن چيكار داري مي‌كني؟ اين باركه ببينمش صريح ازش مي‌پرسم، چه قصدي از رابطه با من داره؟ چه فكري توكله شه؟ حرفي زدي‌كه بدبين شدم.ابي صورتش را كه سرخ شده بود با كف دست ماليد. ناراحت شد. قبلاً هم چند تا چكي اما دوستانه از مينو دريافت كرده بود. گاه هم آنقدر سر به سرش مي‌‌گذاشت تا اين هم عصباني مي‌شد و چكي نرم تو صورتش مي‌زد. اما اين يكي مثل سنگ بود:– بارك الله! عجب قولدور شدي. دردم اومد. ولي حقم بود. چرا عصباني شدي؟ تو كه منو مي‌شناسي، منظوري نداشتم. مبادا كلمه‌اي به او بگي. جداً ازش خجالت مي‌كشم. به خدا اون اصلاً مثل من بي غيرت و بي‌عار نيست. خوب من با همه از اين شوخيها مي‌كنم.– تو قاطي داري، اما دفعهٌ آخرت باشه. بايد من برات بگم اون تو چه راهيه؟ يا تو اومدي و به من گفتي؟ابي با ناراحتي گفت:– گفتم. ببخشيد! ولي تو هم بايد معذرت بخواهي. اجازه نداشتي بزني. جدي مي‌گم. فقط خواهرت حق داره بزنه..مينو خنده‌اش گرفت:– از دست تو! برو ديگه! تقصير خودت بود.– رفتم. تو هم برو بخواب! تخت! خيالت راحت!خداحافظي كردند. دختر دركوچه را بست و چفت آن را انداخت وبه سمت بام رفت. محسن خواب بود. جاي او را هم انداخته بود. دراز كشيد. «چه خنك شده بود.» سرش را كه از جنگ وجدال هنوز مي‌سوخت، به ميان بالش فرو كرد.آه از دست واقعيت‌كه چه سرسخت است. احساس داغان شدن مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كرد. در درونش جنگي بود كه در هر حال مغلوب از اين جنگ بيرون مي‌آمد. جنگي بدون فاتح. احساس خفت مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كرد. از اين كه قدم پيش‌گذاشته و دوباره مهرداد را صدا كرده، زشتي را در خود حس مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كرد. ازسوي ديگر زخمي بر قلب و روح داشت و دردي مي‌كشيد كه درمان و پايانش هم او بود. ديروز ديده بود. به چشم خود ديده بودكه در وجود اين مرد خود را گم كرده.دستش را دراز كرد. از تشك و از گليم گذشت و بركاه‌گل بام ساييده شد. خاك بام را چنگ كشيد. كند وكند تا جگر خاك، جايي كه خود را گم كرده بود. بوي خاك، بوي كاهگل بام بلند شده بود و دماغش را پُر مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كرد. نفس كشيد. خاك را. در درونش غوغايي بود. غوغايي ديوانه، ولي‌گنگ. كنار چشمانش ازگرماي اشكي داغ مي‌سوخت. رهايشان كرد شايد كه آرام شود.* * *چادر صبح، آرام و ساكت، خانه و محله و همه جا را در بركشيده بود. خورشيد كند اما سوزان و بي‌ادعا درآسمان بالاآمده بود. روز، روزي ديگر رسيده بود و هركس به شتاب به سويي روان بود.دختر ازگرماي نخستين انوار خورشيد بر بام و برصورتش بيدار شد. در رختخواب نشست و نگاهي به اطراف بام انداخت. سايه‌اي نمانده و چاره‌اي جز ترك بام و فرار از آفتاب نبود. اما همه جا چه ساكت بود. سكوتي زيبا و جذاب. وسعت باغ پشت خانه اين سكوت را جذاب‌تركرده بود. لحظاتي خود را به جذبهٌ اين سكوت سپرد. به روز فكر كرد. روزي كه شروع شده بود، روز خوبي بود. مطمئن بود. با شتاب برخاست و محسن را صدا كرد. آن روز همهٌ كارها را بايد خودشان مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كردند. زياد خوش نداشت. اما از اينكه هيچ كس بالاي سرش نيست، احساس لذت مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كرد.خودش سراغ سماور رفت و محسن را سراغ نانوايي فرستاد. هر باركه خواسته بود سماور را نفت كند، قيف پر مي‌شد و نفت مي‌ريخت و بعد بوي‌گندش مي‌ماند. پس مامان چيكار مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كرد كه نفت نمي‌ريخت؟ با همهٌ ادعايش نسبت به پيرزن بي‌سواد، مي‌ديدكارهايي را كه او هر روز انجام مي‌دهد، بلد نيست.سر صبحانه محسن پرسيد:– راستي گفتي نمي‌شه‌ شعار نوشت، آدمو پيدا مي‌كنن؟– بچه‌ها اينطور مي‌گن.– خوب، آدم با دست چپ مي‌نويسه.– آدم بخوادكاري بكنه، راهشو پيدا مي‌كنه.– من امروز يه‌كاري مي‌كنم.مينو باور نكرد و اصلاً جدي نگرفت. حتي نپرسيد چه كاري؟بعد از صبحانه، پاكتي را كه ديشب ابي آورده بود، باز كرد و جزوه‌ها را بيرون كشيد.هر دو نسخه خطي بودند. خطي‌كه چندان هم خوش نبود.آنها را رونويسي كرده بودند. يكي از آنها درسي از سورهٌ توبه و ديگري استثمار(به زبان ساده) نام داشت.صفحه اول نوشته شده بود:« بخوانيد وتكثير كنيد».دختر به صفحهٌ آخر آنها نگاه كرد. چند صفحه هستند؟ يكي 19و ديگري 40صفحه بودند. برخاست كاغذ و قلم آورد. ميز كوتاهي‌گذاشت و همزمان شروع به خواندن و نوشتن كرد. تا ظهر سر از روي كاغذ و دفتر بلند نكرد.– ناهار چي بخوريم؟صداي محسن بود. مينو سر از روي دفتر بلندكرد. تازه يادش افتاد كه بايد غذا مي‌پخت. ولي اصلاً فرصت نداشت. فكري كرد وگفت:– راستش من داشتم يه كاري را كه دوستم خواهش كرده بود، انجام مي‌دادم. نفهميدم چطوري ظهر شد! مي‌توني براي خودت‌كباب بخري؟ من هم تخم مرغ مي‌خورم. پول اونجا توكمد مامانه. برو ببين چقدره!به محسن نگاه كرد. عجيب بود حتي كنجكاوي هم نكرد. اسم كباب خوشحالش كرده بود. به طرف كمد پريد و خيلي سريع جواب داد:– بيست و پنج زار.– دو تا سيخ كباب و يك سيخ گوجه بگير! سيرت مي‌كنه!گفت و دوبار سر و دستش روي دفتر رفت. تا عصر بايد هر دو را تمام مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كرد. غرق خواندن و نوشتن بودكه پردهٌ پشت پنجره از داخل حياط كنار زده شد. سرش را بلند كرد. قدسي بود.– سلام!– عليك سلام. ازصبح چپيدي توي اتاق، چيكارداري مي‌كني؟ تجديدي مي‌خوني؟– آره! خيلي سخته! رياضيه! شنيدي كه چقدر زحمت داره. پدرم دراومد.– آخ دلم برات مي‌سوزه. چقدر بايد درس بخوني. آخرش هم مي‌شي ديپلمهٌ بيكار.گفت وكروكر خنديد. مينو هم به زور خنديد.– خوب، حالا ناهار چيكاركردي؟ بو و برنگي از آشپزخانه نمي‌آد.– بلد نبودم درست كنم. محسن رفت كباب بگيره. من تخم مرغ مي‌خورم.– اون وقت چه جوري درس مي‌خوني؟ تخم مرغ كه غذا نمي‌شه‌.– يك روز هزار روز نمي‌شه‌. نمي‌ميرم.– كوكو بادمجون مي‌خوري برات بيارم؟– دست پخت تو‌ محشره! نازنيني تو، نازنين! آقاسيد بايد دور سر تو بگرده..– آره! هيچكس نه، اون هم آقا سيد مي‌خوره و دو قورت و نيمش هم باقيه. معلوم نيست اصلاً چه مرديه. بلد نيست يه تعريف از آدم بكنه. همچين به دلم مونده!– غصه نخور! همه‌شون سر و ته يه كرباسن. يه روزي همه‌شون رو مي‌كشيم. زنها نفس راحتي مي‌كشن.– ديگه چي؟ با تو حرف زدن اصلاً خطرناكه. از صبح سرتو كردي تو كتاب، معلومه سر ظهر ديگه پاك خل مي‌شي. حالا پا مي‌شي مي‌آي اونجا ناهار يا نه؟ يا واسه‌ت لقمه كنم؟– خيلي متشكرم! اگه من تكون بخورم، هر چي از صبح خوندم همه‌اش از سرم مي‌پره. بايد تمومش كنم. بده يكي از اون خوشگلات برام بياره. يه روزي جبران مي‌كنم. قبالهٌ آزادي ايران رو توي طبق نقره برات مي‌آرم.– تو شيره‌اي؟ آره؟ خوبه گشنه‌اي و اينقدرآروقت بلنده، اگه سير بودي، چي مي‌شد؟ – آنوقت جزو دار و دسته شاه و فرح بودم. سر فقيرا رو مي‌خوردم.– اين زبونت رو كوتاه كن! اگه جواب ندي نمي‌ميري! بهت گفتم، هزار دفعه! (يه دفعه ساكت شد و بوكشيد). چه آدمو به حرف مي‌گيري! زير غذام سوخت.– خودت دوست داري با من سر به سر بگذاري.تا عصر از روي هر دو جزوه يك نسخه نوشت و تمام كرد. خوشحال شد. وظيفه‌اي را انجام داده بود. بعد بايد از خانه بيرون مي‌رفت. وسايل ناهيد را برداشت كه به او برگرداند. پري دريايي در خانه نبود. مينو خوشحال شد حوصلهٌ ذهنيات او را نداشت. وسايل را به مادرش داد. حالا مي‌بايست سراغ ژيلا مي‌رفت. راه خيلي دور بود و مي‌ترسيد خانه نباشد و دست از پا درازتر، آن هم درگرماي بعد‌ از ظهرتابستان برگردد. حوصلهٌ خيط شدن نداشت. با اين حال راه افتاد.سرش ازآنچه كه از صبح خوانده و نوشته بود، سنگين بود. به مطالب عجيب جزوه‌ها فكر مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كرد. تحت تاٌثيرآنها قرارگرفته بود. نسبت به قبل احساس آرامش و اطمينان بيشتري به راهي كه درآن قدم نهاده بود، مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كرد. قصد داشت تمام آنچه را امروز فهميده بود، براي ژيلا بگويد. افسوس مي‌خوردكه نمي‌توانست جزوه‌ها را به او بدهد. چون ژيلا در ارتباط نبود. اما بايد به ژيلا پيشنهاد همكاري مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كرد. چطور بود؟ خطا يا درست؟ شايد زود بود؟همچنان در جنگ و جدال ذهني بودكه اتوبوس به نيروي هوايي رسيد. پياده شد و يك ربعي هم بايد تا ته خيابان سي متري پياده مي‌رفت. از اين مسيرخيلي خوشش مي‌آمد. يك بار چريك‌ها اينجا درگير شده بودند. ولي موفق به فرار مي‌شوند. مينو از اين خيابان و يادآوري پيروزي درآن احساس شعف داشت. تمام محله برايش جذاب بود. انگار عشق گمشده‌اي آنجا داشت. شنيده بود چريك‌ها در ميان مردم هستند و در محله‌هاي فقيرنشين زندگي مي‌كنند.شايد بشود اينجا ديد و شناختشان. راستي چه شكلي هستند؟ هر چه هستند با بقيه فرق دارند. يك جوري هستند. افسانه‌اي.آدم باور نمي‌كند بتواند مثل‌آنها بشود، « انسان و فداركار». من چه خواهم شد؟ آدم؟ انقلابي؟ چريك يا هنرمند؟ چه؟روٌياهايش همه بالا بلند بودند،آنقدر بالاكه شايد براي قد و قواره‌اش دست نايافتني. امر محالي‌كه هنوز حس نمي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كرد. به آخرين كوچه رسيد و پيچيد. كمي اضطراب داشت:« اگر ژيلا نباشه، چه بد مي‌شه.»زنگ زد و منتظرشد. معمولاً در زود باز مي‌شد و خانه اغلب شلوغ و تابستانها پُر از مهمان بود. مژگان در را باز كرد. كوچكترين بچه خانه و عزيز دردانه بود. دردانگي‌اي كه به او شيريني خاصي بخشيده بود. سلام كرد:– سلام خانوم كوچولو، ژيلا هست؟– آره.سرش را چرخاند و از دم در جيغ كشيد. ژيلا دوستت اومده و دوباره جيغ كشيد.– اومدم. چته؟ يواش.چشم ژيلا به مينو افتاد و دويد و مينو هم چند قدمي‌ به داخل حياط رفت. ژيلا بغلش كرد. چهره‌اش ازخوشحالي شكفته شد. با لحن‌كشيده‌اي‌گفت:– چقدركارخوبي كردي اومدي. نمي‌دوني چه زود دلم براتون تنگ مي‌شه. بيا تو.– چطوري ژيلا؟– چي بگم؟ چقدر بده اين تعطيلات لعنتي. تو چطوري؟– بهتر از تو.– چطور؟– بايد برات بگم.وارد هال بزرگ خانه شدند. مامان در اتاق روبرو، پشت چرخ خياطي روي زمين نشسته بود. از شيندن صدا سرك كشيد. مينو سلام كرد. مامان با سرجواب داد وگفت: «بفرماييد!»به اتاق مهمانخانه رفتند. يك اتاق بزرگ بود. خيلي بزرگ. اما ساده بود و فقط فرش داشت. پنجره‌هاي بلندي رو به حياط داشت. حياط خانه پُرگل و درخت و زيبا بود. پدر ژيلا داخل باغچه بود.– مهموناتون رفتند؟ سر و صدا كم شده.– آره. تازه رفتند. از بروجرد آمده بودند يك ماه اينجا موندند. نمي‌دوني چه خبر بود؟ 13 نفر مهمون داشتيم. توي اين اتاق شبها ديگه جا نبود. تراس و پشت بوم هم پُر مي‌شد. بيچاره مامانم پدرش دراومد. ما همه‌اش غر مي‌زديم كه خسته شديم، اينا برن. من و آذر هر روز بعد از ناهار درست دو ساعت ظرف مي‌شستيم. خودمون هم كه كم نيستيم. چند تا هستيم راستي؟و تا دوازده شمرد:– ژاله، آذر، من ،… مامانم و بابام، چند تا شد؟هردو بلند خنديدند. هيچكدام دقيق نشمردند، چند تا شد. در اتاق باز شد و مژگان با يك سيني شربت داخل شد. مژگان خوشگل و شيرين بود و از اينكه جلب توجه كند، خوشش مي‌آمد. اما آنقدر ساده بودكه گفت: «مامان شربتو تا پشت درآورد.»هر دو باز خنديدند و مژگان سيني را دست ژيلا داد و خجالت كشيد و فرار كرد.هوا گرم بود شربت آلبالو پر از يخ به مينو خيلي چسبيد.– خوب مينو، تو بگو چه خبر؟– خيلي خبرها. ولي اومدم ببرمت امشب خونه‌مون. مامان نيست. پدرم هم كه هيچوقت نيست.– واسه چي بيام؟ بعدش هم بابام اجازه نمي‌ده.– برات توضيح مي‌دم. بعد خودت ببين لازمه بياي خونه‌مون يا نه؟ من خودم با بابات صحبت مي‌كنم.– هه هه، چه دل و جرئتي! با باباي من مي‌خواي طرف بشي؟ خيط مي‌شي.– مي‌ارزه. اما پدرها اينجوري هستند، اگه از اُبهت توخاليشون نترسي و محكم و جدي حرفتو بزني و پاش واستي موفق مي‌شي. امتحان كن، مجانيه! اما بريم سراصل موضوع.و برايش‌كامل توضيح داد.– چه جالب! كه اينطور؟ جزوه‌ها رو نمي‌تونستي بياري؟ نه؟– نه! اولاً اجازه ندارم كه به كس ديگري بدهم. ثانياً توي اين خونه‌ كه تا ديروز بيست و دو نفرآدم توش بوده، كجا تو مي‌توني كارمخفي‌كني؟– اوه! راست مي‌گي. پاشو! پاشو بريم با بابام صحبت كن! شايد تو رودرواسي بيفته و چيزي نگه.– نگران نباش! من مطمئنم راضيش مي‌كنم.اين روزها اعتماد به نفس عجيبي پيدا كرده بود و جرئت بسياري درخود مي‌ديد. كارهايي را كه قبلاً اصلاً عرضهٌ انجام آنها را درخود نمي‌ديد و مي‌ترسيد، حالا دوست داشت توش قدم بگذاره و روي موفقيت خودش حساب مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كرد.مينو سراغ پدر رفت. توي حياط به باغچه ها ور مي‌رفت. شلنگ آبي هم دم دستش بود. تمام عصرها پدر وقتش را صرف باغچه مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كرد. سرش‌گرم مي‌شد و حوصله‌اش هم سرنمي‌رفت. اگر يك وقت هم حوصله كار در باغچه را نداشت، انواع و اقسام بچه در خانه بودكه بابا با علت يا بي‌علت پا پي‌شان مي‌شد.مينو بيوگرافي پدر ژيلا اين كارمند قديمي وزارت دارايي را حفظ بود. ژيلا از او هميشه با تنفر خاصي صحبت مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كرد و مي‌گفت: « شخصيت بابام ، يكي دوكلمه بيشتر نيست: « زورگو و خودخواه!» بعد سرخ و عصباني مي‌شد و ادامه مي‌داد:« نمي‌شه‌ فهميد چه جوري يه آدم مي‌تونه اينقدر، اينقدر زورگو باشه!»با اين حال مينو هيچ ترسي از رو به روشدن با اونداشت. سراغش رفت. با لبخند سلام كرد و لب باغچه نشست سر صحبت را بازكرد. گرم و صميمي‌آنچنان كه‌گويي هميشه پدر را مي‌شناخته و انسان بسيار بزرگواريه.گفت وگفت تا رضايت پدر را جلب كرد و پدر با رفتن ژيلا موافقت كرد. لبخند پيروزي با ژيلا رد و بدل شد.ژيلا بدون معطلي تونيك و شلوارش را پوشيد وآماده شد هرچه زودتر بزنند بيرون. لباس هر دوكامل شبيه به هم بود. همه شان هميشه تونيك و شلوار مي‌پوشيدند. صورت و موها هم هميشه ساده بود.موقع خداحافظي، مينو مامان ژيلا را بوسيد و از او تشكر كردكه مخالفتي نكرده. از بوسيدن اين زن پاك دل و مهربان هميشه احساس لذت مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كرد. بيرون خانه هر دو از شوق احساس پرواز مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كردند.– خوشم اومد عجب زبوني داري؟ من اصلاً بلد نيستم.– اينقدر بابامو خركردم كه ديگه استاد اين باباها شده‌ام. اينا الآن از ما پيچيده‌تر نيستند. بايد ما آزاديمون رو از چنگ اينا بيرون بكشيم. راه ديگه‌اي نيست.– بذار امسال برم دانشگاه. مي‌رم خوابگاه دانشجويي. سالي يك دفعه هم اين خونه لعنتي نمي‌آم. تو اين خونه از هيچكس خوشم نمي‌آد. مثل سنگ هستند.– ديگه چيزي نمونده. توكه حتماً قبول مي‌شي و خلاص مي‌شي. منو بگو كه يك سال ديگه هم بايد تحمل كنم.دم غروب سنگين تابستون بود. هوا خنك شده وآدمها بيرون ريخته بودند. بوي بلال تمام محله را پُركرده بود. حالا دهان هر دوشان آب افتاده بود.– دهنم آب افتاد. عجب بوي بلالي! حيف كه ديره وگرنه بلال مي‌خورديم.– چقدر بلال فروش زياده. مثل اينكه امسال محله‌تون خيلي شلوغ تر شده. شايد هم جديداً.– درسته! از بعد از آن درگيري چريك‌ها، ساواك انگار اين محله رو قرق كرده. باوركن از اين جمعيت گاريچي و بلال فروش نود در صد ساواكي هستند. قبلاً فقط دو تا گاري طالبي فروشي سر خيابون بود و يك جوونك بلال فروش رو به روي بليط فروشي. الآن سرتا سر خيابون پرشده. ديشب بابا مي‌گفت:« عجب گاريچي‌هاي با انصافي پيدا مي‌شن». به زور يك عالمه طالبي ارزون به بابا داده بود. اما نيم ساعتي با بابا حرف زده و دردل كرده بود. بابا تعجب مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كرد. گاريچي‌يه همهٌ جك و بك بابا رو درآورده بود. چندتا بچه داره. چند ساله‌اند؟ چي‌كار مي‌كنن؟مينو پوزخندي زد:– اينا معمولاً مسئلهٌ پول ندارند. مأمورهستند و اطلاعات جمع مي‌كنند. تندتر از اينجا رد شيم. چيزي نمونده ديگه. موقع اومدن راه به نظرم خيلي طولاني اومد. اما حالا نفهميدم چطور تموم شد. حواسم به تو بود.– من همچي خوشحالم كه نمي‌دونم دارم راه مي‌رم يا پرواز مي‌كنم. ديگه طاقت خونه رو نداشتم. كاش بقيهٌ بچه ها رو هم مي‌شد ببينم. دور هم‌كه هستيم، آدم اميدواره، به انقلاب، به خودش، به اينكه شايد يه كاري از دستش بربياد. اما وقتي كه آدم مي‌افته تو خونه و صبح تا شب مهمون وكارخونه و حرفهاي شرو ور مي‌شنوه. باورنمي‌كنه كه يه كارهاي ديگه‌اي هم ازش ساخته است. از طرف ديگه هم نمي‌تونه چشمش رو ببنده. آخ! ديشب كه بابا روزنامه رو آورده بود و خبر رو خوندم.. تو ديدي روزنامه رو؟– آره! ديدم. خودم روزنامه رو خريدم.– آخ! مثل شوك بود. ديوونه شدم. دلم مي‌خواست داد بزنم. با يكي حرف بزنم، اما اين همه آدم توي خونه، همه مثل ديوار، هيچكس نپرسيد اين كيه‌كه كشته شده، آخه واسه چي؟ داشتم از بغض خفه مي‌شدم. مي‌خواستم از خونه بزنم بيرون بيام پيش يكي‌تون. اما نمي‌شه. فهميدم يك اسيرم. يك اسير. زن بودن، دختر بودن يعني اسارت. واسه چي؟ دلم مي‌خواد اين بدبختيها و تحقيرها رو زيرو روكنم. زير و رو. ننگه اين زندگيها.صورتش از ناراحتي قرمز شده بود و دو تا دستاش رو مشت كرده بود. در چشمهاي كوچكش تنفرموج مي‌زد. لبهاي باريكش را درهم مي‌فشرد.هر دو لحظاتي ساكت شدند.ژيلا عواطف پاك و زلالي داشت و دلي مهربان‌ آنچنان كه‌گويي سينه‌اش هيچ بخل و حسد وكينه‌اي را به خود نشناخته. يكرنگ بود، ساده و صميمي. براستي كسي از او دروغ و دورنگي نديده و نشنيده بود. باهوش بودآنقدر كه همكلاسي‌هاش نابغه صداش مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كردند. محبوب بود. همه مي‌شناختنش. هيچوقت جدا از جمع موضعي نمي‌گرفت. پاش مي‌افتاد به خاطرحق بچه‌ها با تمام مدرسه درمي‌افتاد. محكم بود و اعتماد به نفس بالايي داشت. شايد به نسبت بقيهٌ بچه‌هاي جمعشان كمتر كتاب خوانده بود.گاه به نظر مي‌رسيد‌ در مسائل سياسي چندان راغب و فعال نيست ياكناره‌گيري مي‌كند. مينو نمي‌توانست سرنوشت و سرانجام هيچ كدامشان را حدس بزند. اصلاً دلش نمي‌خواست روزي ژيلا ازجمعشان رفته باشد. دركنار او احساس آرامش و صلابت مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كرد.خيابان سي متري را پشت سرگذاشتند. مينو سكوت را شكست.– اوه، تموم شد. ازحلقهٌ اين سگهاي تازي خارج شديم. راستي از مهمونهاتون بگو. پسردائيت هم اومده بود؟ اون‌ كه نابغه است.– آره. اون هم اومده بود.– باهاش صحبت كردي؟ چي مي‌گه؟ مي‌شه سياسيش كرد؟ مي شه نبوغش را در خدمت اهداف انقلاب‌گرفت؟ژيلا با دلخوري‌گفت:– من باهاش خيلي حرف زدم. هيچي از حرفهاي او سر در نمي‌آرم. مخش توي فيزيكه. يك چيزايي را علاقمند بود و مي‌گفت، كه انگار همه‌اش فرمول رياضي بود. بعد هم بدون آنكه خودش بفهمه انگار درخدمت ساواك قرارگرفته. ازش خواسته بودن دستگاهي اختراع كنه و دربارهٌ آن هم با كسي صحبت نكنه.– يعني ساواك قبل از ما رفته سراغش!– به نظرم. ولي درمجموع آدم ديوونه‌اي به نظرم اومد. هيچ علاقه اي ندارم باهاش سر وكله بزنم و يا بتونم سياسي‌ش كنم. كله‌اش توي رياضي و فيزيكه، نه سياست.– پس اميدي نداشته باشيم.– نه، به نظرم به درد ما نمي‌خوره.در خيابان، به امير برادر بزرگ ژيلا، برخوردند وگذشتند. مينو چند بار بيشتر امير را نديده بود. يك سال از ژيلا بزرگتر بود و سال قبل پشت كنكور مانده بود. امسال صد در صد قبول مي‌شود. همهٌ خواهر و برادرهاي ژيلا فوق العاده باهوش بودند. اغلب در مدارس خوب شهر، ولي با شهريه،كم يا بدون شهريه تحصيل مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كردند.مينو از ژيلا پرسيد:– روي امير نمي‌توني كاركني؟ كتاب بدي بخونه و سياسي‌ش‌كني؟ژيلا سرش را با سنگيني تكان داد:– نه! اصلاً نمي‌تونم روي هيچ كدوم از بچه ها كاركنم. فايده‌اي نداره، جزاينكه خودم هم لو برم. به بابا مي‌گن و بعد بيچاره مي‌شم.مينو با خود فكر مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كرد: خيلي عجيبه! چطور از ميون اين هشت تا بچه فقط يكي، اينجور دراومده بود و بقيه هيچي.آهي كشيد، چرا هيچكس حاضر نيست ماهي سياه بشه و همه ترجيح مي‌دن كفچه ماهي بمونند. پس‌آخرش چي مي‌شه. شايد راهي براي بقيه هم باشه. يكدفعه فكري به خاطرش رسيد.– ژيلا! تا حالافكر كرده‌اي كه ما با امير دوست بشيم و روش كار كنيم؟ من يا مريم يا مينا. به نظرم پسرخيلي خوبيه. نه دنبال دخترهاست، نه كارهاي مبتذل ديگه. چرا نمي‌شه‌ امير روآگاه كرد؟ژيلا عادت داشت لب پايين را به دندان بگيرد و فكر كند.لحظاتي ساكت فكر كرد و بعد سرش را تكان داد.– چه جوري بگم. آره پسرخوبيه. ولي اهل سياست هم نيست. جدي نيست. من احساس نمي‌كنم بياد. چند بار كتاب دادم بخونه، اصلاً خوشش نيومد. هيچي نمي‌فهمه.– واقعاً به امير نبايد اميد داشت؟– فعلاً توي خونه ما فقط ميترا خوبه كه همهٌ كتابهايي روكه داده‌ام خونده و مي‌فهمه. اگرهم شما بخواهيد با امير دوست بشين، كار مشكليه، كجا؟ چه جوري؟– خيلي راحت. با محمل درس وكنكور. يا سينما و پارك وگردش و بحث و صحبت. تو هم همراه باش.– مي‌شود! اما امير مايه گذار نيست. به فكرخودش و زندگيشه و تا حدي خودخواهه.– پس بگذريم. من حيفم مي‌آد بچه‌هاي خوب از دست مي‌رن. و سرشون ازآخور زندگي بيرون نمي‌آد وآخرش انگار نه انگار به اين دنيا اومدن و رفتن. مي‌دوني، من هركسي را مي‌بينم دلم مي‌خواد آگاهش كنم. اگرخودمون آدماي آگاهي نمي‌شديم چه بدبخت بوديم. نه؟– چرا! ولي، ولي جز دادن كتاب و يا بحث، كار ديگه‌اي ازمون بر نمي‌آد. وانگهي روي هركسي هم نمي‌شه‌ كاركرد. خودمون شناخته مي‌شيم و به دردسرهاي بعدي‌اش نمي‌ارزه. فكرشو كردي؟– نه! راست مي‌گي.به چهارراه‌كوكاكولا رسيدند. خيلي شلوغ بود. رفت وآمد شتابزدهٌ آدمها، انبوه گاريچي‌ها، دستفروشها، فروشنده‌ها و خريدارها و غوغاي زندگي و دود خيابان و لجن وكثيفي محله. مينو دوست داشت پلي وجود داشت كه هيچوقت مجبور نباشد از اين چهار راه عبور كند وآن را ببيند. شايد بيداد فقر و وجود دستفروشها وگاريچي‌ها قلبش را فشار مي‌داد. هرچي بود، جاي دردناكي بود.بي‌اختيار نزديك و چسبيده به ژيلا حركت مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كرد، تا بليط دو ريالي خريدند و سوار اتوبوس شدند. اتوبوس شلوغ بود. دم غروب بود وكسب وكارها كم‌كم تعطيل مي‌شد و آدمها به خانه‌هاشان برمي‌گشتند. اغلب پاكتي يا كه كيسه‌اي پُر به همراه داشتند.پاكت انگور، يا زنبيل طالبي و هندوانه، خيار وگوجه هم كه تا آخر تابستون در هرخانه اي پيدا مي‌شد.جاي خالي براي نشستن نبود. وسط اتوبوس هم پر و شلوغ بود. شاگرد راننده هم مرتباً داد مي‌زد:« برو جلوتر چندتا ديگه سوارشن.» غرولندهاي متداول به‌گوش مي‌رسيد‌:« چقدر سوارمي‌كني؟ خفه مي‌شيم! ايستگاه‌هاي بعدي هم آدم هست.»چاره‌ا‌ي نبود. لحظات كشنده و زجرآور شروع شده بود. عقده و آزار، سوء استفادهٌ اراذل از شلوغي و اعتراضها بلند بود.– چه خبرته آقا! اينقدر فشار نده! برو اونورتر. نچسب به من!– مگه نمي‌بيني جانيست. شلوغه مي‌خواستي سوارنشي!از هرگوشه صداي اعتراض به تعدي بلند بود. مينو از ژيلا پرسيد:– نمي‌شه‌ پياده بريم؟ هيچي جا ندارم!ژيلا كه از فرط عصبانيت رنگش سرخ شده بود. با ناراحتي گفت:– چه جوري از ميون اين جمعيت بريم پايين. عجب غلطي كرديم. من هم دارم پِرِس مي‌شم.اتوبوس مثل گوشت چرخ‌كرده فشرده و پر از جمعيت بود.– كاش رفته بوديم بالا!– كاش يك روز اين همه بدبختي وتحقير تموم بشه. هر روز همين طوره! هر روز! چه كيفي داره وقتي آدم وقتش را صرف نابودكردن رژيم بكنه و عليه اون باشه.مينو آهسته اين جملات را درگوش ژيلا نجوا كرد. او هم سرش را به علامت تأييد تكان داد. چشمهايش پر از غيض از اين همه بدبختي و عذابي بود كه همه به آن عادت كرده بودند و هر روز تحمل مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كردند. تا ايستگاه ژاله كه جمعيت كثيري پياده شدند، هر دو ساكت بودند، اما حرص مي‌خوردند. اتوبوس‌كه خالي شد.كنارهم نشستند و نفس راحتي كشيدند. ايستگاه بعد فخرآباد پياده شدند و به سمت خانه راه افتادند. در راه مينو ازآنچه اين روزها اتفاق افتاده بود، تعريف كرد تا به خانه رسيدند. ژيلا هم با اشتياق گوش مي‌داد. در زدند و محسن در را باز كرد وسلام كرد. صبورتر از آن بودكه سؤالي بكند، مثلاْ كجا بودي يا چرا ديركردي؟از پله‌ها پايين رفتند. قدسي با بچه‌هايش در حياط بودند. عصرهاي تابستان مثل اغلب مردم، در حياط قاليچه مي‌انداختند و مي‌نشستند. گاه بساط چاي و هندوانه هم براه بود.ژيلا خنديد و به قدسي سلام كرد. قدسي هم خنديد. ژيلا را خيلي دوست داشت. به مينو مي‌گفت: « توي دوستات اين و مريم از همه بهترند!».مينو آنها را به حال خود گذاشت و سراغ محسن و تهيه شام رفت. محسن را صدا كرد كه پياز رنده كند.كارسختي بود. چشم مي‌سوخت و خودش شروع كرد به پوست گرفتن سيب زميني‌ها. ضمن كار از محسن پرسيد:– خوب چيكار كردي امروز؟ كجارفتي؟ چه خبر؟– امروز يكسر رفتم مدرسه. بعد با ماژيك توي همهٌ توالت‌ها شعار نوشتم.مينو يكدفعه تكان شديدي خورد. باور نمي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كرد.– چي؟ شعارنوشتي؟ سرخود. چرا به من نگفتي؟ اگه مي‌گرفتندت چي مي‌شد؟ نمي‌ترسيدي؟محسن آرام جواب داد:– نه. چرا بترسم؟ حيف بود يك چريك كشته بشه و هيچكس هيچي نگه. من كه صبح به تو گفتم.– فكر نكردم جدي مي‌گي ؟حالا چي نوشتي؟– زنده باد چريك‌هاي خلق! نابود باد شاه.– ولي اين كارها را نبايد تنهايي كرد.– ولي كاري نداشت. واسه من راحت بود.– آفرين. اما به كسي چيزي نگو. حتي به دوستاي مدرسه‌ت. ولي دفعهٌ بعد حتماً با من مشورت كن. مي‌فهمي؟ من بايد كتابهامو قايم كنم.– باشه! ولي تونبودي. حالا كار بدي‌كردم؟– نه! اصلاً. فقط بايد مواظب باشي دستگيرنشي. حتماً دنبالت مي‌گردن‌كه پيدات كنن. حواست باشه.– نمي‌تونند. نمي‌فهمند. به من شك ندارند. بهترين شاگرد كلاسم. انضباطم بيسته.– اميدوارم. هيچوقت ساده نباش.– خوب دفعهٌ ديگه …– سر وكلهٌ ژيلا پيدا شد:– چيكار مي‌كني؟ نمي‌خواد شام درست كني. نون و پنير و انگوري مي‌خوريم.– واسه چي؟ مامانم‌گوشت گذاشته بودكه كتلت درست كنم. نمي‌شه‌ محسن بي‌غذا بمونه.– پس من هم كمك مي‌كنم.– گوش كن. تعارف هم نكن. تو بايد شروع كني. جزوه‌ها رو بخوني، بعد هم صحبت كنيم. وقت ما كمه. تو برو، من تنهايي شام مي‌پزم.– دلم نمي‌آد. مي‌خوام به‌ت كمك كنم.– مي‌دونم. اما باوركن اون كار مهم‌تره. تو برو تو اتاق تا جزوه‌ها رو برات بيارم.– باشه. تو مطمئني كمك نمي خواي؟– گفتم، نمي‌خوام.– آخه!…مينو دستهايش را شست و خشك كرد. به سمت انباري زير پله رفت و از داخل ديوار، از زير يك آجر جزوه‌ها را بيرون آورد و براي ژيلا برد. چراغ اتاق عقبي و پنكه را روشن كرد. پرده‌ها را كشيد. مي‌دانست سر وكلهٌ قدسي پيدا مي‌شود. نمي‌خواست ژيلا را حين مطالعه ببيند. بعد به آشپزخانه برگشت. سيب زميني‌ها را تمام كرد. لحظه‌اي فكر كرد: «چه جوري كتلت درست مي‌كنند؟». نمي‌دانست. سراغ قدسي رفت. دو ساعتي طول كشيد تا به كمك قدسي شام را حاضر كرد و بعد سراغ ژيلا رفت. كه غرق خواندن شده بود. وارد اتاق كه شد، ژيلا سر بلندكرد و نگاهي با تحسين به او انداخت و پرسيد: « چطوري اينا رو تهيه كردي؟»_ من هيچ كاره‌ام. حاصل زحمت ديگرانه. خوب، نظرت چيه؟– هيچي پسر، اِ، دختر، بعدش بايد تفنگ برداشت و راه افتاد.– من هم همينطور فكر مي‌كنم. توي راه كه برات گفتم. با يك آدم مبارز آشنا شده‌ام. اون به من داده.– جدي مي‌گي؟تكيه كلام ژيلا “جدي مي‌گي” بود كه آن را هم بسيار كشيده مي‌گفت.– آره. حرفم جديه.– بعد از شام تا نيمه شب جزوه خواندند و تا نزديك صبح بالاي پشت بام صحبت كردند. صبح به سختي اما با خوشحالي بيدار شدند. ژيلا مجدداً سراغ جزوه‌ها رفت و شروع به نوشتن و تكثير نسخه كرد.همان روز در حين كار ژيلا به مينوگفت كه مايل است در رابطه قرار بگيرد و بيشتر آشنا بشود. مينو به او پاسخ داد كه حتماً اين موضوع را به رابط خود اطلاع خواهد داد. بعد فكري به خاطرش رسيد. از ژيلا پرسيد:– مي‌توني براي مشكلي‌كمكم كني؟ژيلا با گشاده رويي و فداكاري كه در ذاتش بود، پرسيد:– چه كمكي؟– چه طوري بگم؟ راستش من هفته‌اي دو قرار دارم. اما بيرون رفتن ازخانه خيلي مشكله و هر بار بهانه‌اي بايد جوركنم. من فكركردم كه به مامان بگم يك تجديدي دارم و تو بايد با من رياضي‌كاركني ومن هفته‌اي دو روز بايد بيام پيش تو. اما شايد باور نكنه. شايد شك كنه. اما اگر يه روز در هفته هم تو بيايي اينجا، همه چيز حله.ژيلا حيرت كرد:– من بيام اينجا كه تو بتوني سرقرارهات بري؟ كه چي؟ چه فايده‌اي براي من داره؟مينو جدي‌گفت:– بله. پس چي! اگه قبول نكني اين تنها امكان كه براي همه‌مان هم مي‌تواند بدرد بخور باشد از بين مي‌رود. همين جزوه‌ها كه خوندي، ارزشش رو نداره چنين‌كاري را بكني؟– چرا مي‌فهمم ارزشش رو داره. اما وقتي آدم خودش در رابطه و وصل باشه. نه براي من.– پس هفته‌اي يك روز بيا اينجا. مي‌دونم سخته. بايد هرهفته يك داستان جوركني، هوا گرمه و توي‌گرما بايد بري و بياي، اون هم نه به خاطر خودت بلكه به خاطر من كه سرقرارهام برم. البته كه كاري جز فداكاري نيست.ژيلا ناراحت مي‌شد از اوتعريف بشود.– نه نمي‌گم فداكاري. يعني راه ديگري نداريم؟ بين چند نفرمان تقسيم كن. مينا و مريم.– نمي‌تونم ژيلا. سه جا بايد تضاد حل كنم و سخته. تو اگه مي‌توني قبول كن.– چاره‌اي نيست. قبول مي‌كنم.– پس وسط هفته يا هر روز ديگه بيا. به جز شنبه‌ها و چهارشنبه‌ها كه من قرار دارم.– باشه. قبول.– من صحبت مي‌كنم، جزوه‌هايي را كه مي‌گيرم، نگه دارم تا تو هم بخوني و بعد با هم بحث كنيم.– باشه . قبول.مينو لبخند پيروزمندانه و نگاه حق شناسانه‌اش را آنچنان نثار ژيلا كرد كه‌گويي براستي او را مي‌پرستيد. هيچكس به اندازه او فداكار نبود. مينوگاه ازخود مي‌پرسيد چطور شد كه در زندگي مرده وسرد و خالي‌اش يكباره اين همه دوست آن هم اين همه‌گنجينه، پيدا كرده است . احساس ثروت و سعادت مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كرد.مامان كه آمد. از ديدن ژيلا خوشحال شد. همه چيز رو به راه وعادي بود. خيلي عادي. ظاهراّ ژيلا به خاطر كمك به درس مينو به آنجا آمده بود. مامان هرگز نمي‌توانست واقعيت ديگري را كه در پس اين دوستيها و رابطه‌هاي با ارزش وجود داشت، تصور كند.عصر ژيلا خداحافظي كرد. هوا هنوزگرم بود كه رفت. مينو تا سركوچه و تا آخرين لحظه‌هايي كه مي‌شد با او باشد، همراهيش كرد. در حالي‌كه با رفتن ژيلا احساس تنهايي مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كرد به خانه برگشت. مشتي كتاب جلويش ريخت و مشغول خواندن شد. فردا بايستي سرقرار مي‌رفت. چند روز گذشته بود. از بعد از مطالعهٌ جزوه‌ها تمايل بيشتري به ادامهٌ تماسها داشت. نسبت به قرار فردا احساس خاصي داشت. انتظار! علاقه! يا هر چي؟ به بي‌اهميتي قبلي نبود و مينو آن را جدي‌تر مي‌گرفت.قرار فردا را پيچ شميران گذاشته بودند. از خانهٌ مينو تا پيچ شميران دو تا خيابان ميان‌بُر بود و مينو اغلب اين فاصله را پياده مي‌آمد. هر دو خيابان خلوت و كمي زيبا و پردرخت بودند. عبور از خيابان فخرآباد را دوست داشت.
پایان بخش چهارم ازکتاب اول
تاریخ تحریر سال 1377
تاریخ چاپ سال1379
برای خواندن بخش بعدی می توانید از صفحه اول(اصلی وب لاگ) یا ازپایین همین صفحه از(*AlterPost) کلیک کنید و دنبال کنید.

کتاب اول - نسلی دیگر.. بخش پنجم

رمانِ آفتاب از فراز شانه ات طلوع خواهد کردکتاب اول-بخش پنجم
نسلی دیگر و راهی دیگر
بخش پنجم

صبح زودتر پياده راه افتاد. سبك و با اشتياق راه را طي كرد. چند دقيقه زودتر رسيد. اول پيچ شميران قرار داشت. بايد وقت تلف مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كرد تا رأس ساعت در ايستگاه باشد. كمي خيابان را بالا و پايين كرد. جلوي نمايشگاه بزرگ ماشين ايستاد و از توي ويترين خيابان را چك كرد. خوشش آمد. خيلي خوب مي‌شد همه جا را ديد. لحظه‌اي پشت سر رفيقش را ديد كه به سمت ايستگاه مي‌رفت.بلوزش را عوض كرده بود. ريشش را هم زده بود. اما نمي‌شد گفت تيپ شيخي‌اش را عوض كرده. با اين حال دختر آرزو مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كرد هيچوقت هيچ آشنايي، بخصوص دوست وهمكلاسي‌هايش آنها را با هم نبينند. چون تعجب مي‌كنند چرا باآدمي با اين ريخت وشكل و شمايل؟! آدمهاي شيخ در جامعه خيلي بي‌ارزش بودند. ولي خوب، چون رابطه به خاطر انقلابه، اهميتي نداره. دختر در ايستگاه تاكسي كرايه ايستاد. لحظاتي بعد صداي محكم ولي آهستهٌ سلام و عليك رفيقش را شنيد. او هم بدون لبخند جواب داد. درب تاكسي را بازكرد و هر دو سوار شدند. آهسته‌ گفت: «مي‌ريم سيدخندان.» دختر سري تكان داد. آهسته شروع به صحبت كردند. صحبتهاي عادي. مسيرطولاني بود و خسته كننده. ازجلوي خيابان فرشته كه رد مي‌شدند، رفيقش با خوشحالي حسينيهٌ ارشاد را نشان داد. دختر هيچ احساسي نداشت ولي رفيقش با حسرت گفت: « افسوس تمام شد. چه جلسه‌هايي بود. دكتر! حيف شد!» (منظورش دكترشريعتي بودكه حالا خانه نشين شده بود).– چي بود.پسرسرش را كنارگوش او آورد. بسيار آهسته اما محكم‌گفت:– مقاومت! اي بني نوع بشر مقاومت! اگردين نداريد، لااقل آزاده باشيد.مينو گوشش را كنار كشيد. درحالي‌كه حس مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كرد، چيزي كه انتظار نداشت مثل پتك در سرش كوبيده شده: « مقاومت! اي بني نوع بشر مقاومت! اگردين نداريد، لااقل آزاده باشيد.»سيد خندان پياده شدند و به سمت پارك راه افتادند.– تا حالا اينجا نيومده بودم. چه جور پاركيه؟– همين‌كه دور و بر دانشگاه نيست، امن‌تره.وارد پارك شدند. خيلي خلوت بود. فقط يكي دو تا دختر ژيگول توي پارك بودند. باغبان هم در باغچه مشغول بود. جاي دور و خلوتي پيدا كردند و نشستند. هوا اندكي خنك بود. از لابلاي شاخه‌ها نسيمي كه از شب قبل مانده بود، مي‌وزيد و پوست را نوازش مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كرد. مينو عبور نسيم خنك را از لابلاي موهاي بلندش حس مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كرد و دوست مي‌داشت. ولي چيزي از خنكي هوا نگفت. جاي اين صبحتها نبود.رو به روي هم نشستند. مي‌بايد هواي پشت سرشان را مي‌داشتند. بدون شك توي پاركها ساواك بود و جزواتي‌كه همراهشان بود. مدارك جدي بودند. خطرناك براي خودشان و ديگران. دست كم‌ كتكي بسيار مفصل با كابل و بعد چند سال حبس.– پسر سؤال كرد: « خوب چه خبر؟»– روزنامه رو خوندي؟ جريان چي بود؟ بيشترازآن چيزي مي‌دوني؟ من كه خيلي ناراحت شدم.حالت چهره پسرتغييركرد. هيجان خاصي او را گرفت.– خيلي خبر! خودم رفتم تا شاه عبدالعظيم و همهٌ منطقهٌ درگيري را ديدم. بعد هم اطلاعات بيشتري كسب كردم.– راستي! خطردستگيرشدن نداشتي، رفتي اونجا؟– نه، آن طرفها محمل دارم وكلاس آموزش قرآن و تفسير مي‌رم. جريان از اين قرار بوده. صبح زود يك چريك فدائي خلق، عازم مأموريت بوده و با موتورگازي داشته مي‌رفته. پاسبان ايست مي‌ده. او نمي‌ايسته، پاسبان سوت مي‌كشه. خيابون پايين هم به او ايست مي‌دهند. مسلح بوده وچاره‌أي نداشته. سلاح را مي‌كشه و درگير مي‌شه. بعد فرار مي‌كنه. اما موتورگازي سرعتي نداره. حين فرار پاش تير مي‌خوره. صبح زود بوده كه مردم پشت بوم خواب بودند. او وارد خانهٌ يك پيرزن مي‌شه و چادرش را مي‌گيره و با آن پايش را كه تيرخورده بوده، مي‌بنده و بچه هاي پيرزن را بيدار مي‌كنه و مي‌فرسته زيرزمين تا زخمي‌نشوند. بعد خيلي ساده خودش را به پيرزن و دو تا بچه‌اش معرفي مي‌كنه و– مي‌گه:« ما با شاه به خاطر ستمي‌كه به شما كرده مي‌جنگيم وخرابكار نيستيم.» بعد 10 تومان پول چادر نماز را به پيرزن مي‌ده. مي‌گن پيرزن و بچه‌هاش به خاطر او و جوانمرديش به گريه مي‌افتن. بعد ساواك محاصره‌اش مي‌كنه. اما او مي‌جنگه، تا آخرين گلوله. تا آخرش هم با صداي بلند شعارهاي افشاگرانه و‌ آزاديخواهانه مي‌ده، تا كه شهيد مي‌شه. رژيم خيلي ترسيده بود. تمام شاه عبدالعظيم آن روز به هم مي‌ريزه. مي‌بيني تأثير زندگي و شهادت يك چريك واقعي را. چطور جو اختناق و سركوب را مي‌شكند و جو يك منطقه را تغيير مي‌دهد. همه توي شاه عبدالعظيم دربارهٌ او حرف مي‌زدند، ساعتها مقاومت مي‌كنه وحماسهٌ بزرگي خلق مي‌كنه. تأثيرش مثل شيپور بيدار باشه. من شكي ندارم آن پسر و دختر پيرزن بعداً چريك مي‌شن. چون به چشم خودشون قهرماني‌ را ديدن كه هيچوقت فراموش نمي‌كنن.پسر با آنكه خودش مذهبي بود اما آنچنان ازچريك فدائي با هيجان و اشتياق صحبت مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كردكه دختر غرق شگفتي بود. اما اغراق مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كرد. نمي‌توانست مطمئن باشه كه آن بچه‌ها كه چريك را ديده بودند، درآينده چريك خواهند شد.– مي‌تونم يك سؤالي بكنم؟– بگو!– ببينم تو كه مذهبي هستي، چطور با اين همه علاقه ازچريك فدائي و از يك ماركسيست حرف مي‌زني. اوكه خدا را قبول نداره. شما با هم فرق داريد.– آره. ولي مهم دشمن مشترك ما، شاه است. دراين مسير باهم دوستيم. مي‌دوني كه در حال حاضر چريك‌هاي مذهبي و فدائي همه تجربيات انقلابي‌شون را به هم منتقل مي‌كنن تا ضربه نخورند. هيچكدام عليه هم دشمني ندارند. دشمن اصلي ديكتاتوري شاه و حامي‌ آمريكايي آن يعني امپرياليسم است. اين يك اصل مبارزاتي است. همهٌ نيروهاي انقلابي، عليرغم هر مرام بايد همديگر را عليه دشمن خلق حمايت كنند.– جدي مي‌گي؟! هر دو همين عقيده را دارند؟– آره حتي توي زندان و در برابر ساواك با هم همكاري مي‌كنند. جزوهاش را برات مي‌فرستم.– نمي‌تونم بفهمم. چون ماركسيسم نظر ديگري درباره مذهب دارد. پس چرا مينا مي‌گه حاضر نيست مذهبي بشه و مذهب ترياك توده‌هاست. اون وقت چطور چريك هاي فدائي و چريك هاي مجاهد ضد هم نيستند.– به خاطر اينكه مجاهدين نيروي انقلابي در جبهه خلق هستند، درست مثل فدائيها و هيچكدام نبايد تضعيف بشوند. قدرت شاه و ساواك بايد تضعيف بشه و ضربه بخوره.– بعد چي مي‌شه؟– از بعدكسي خبر نداره. مهم كار درستي است كه در حال حاضر انجام بگيره و باعث تقويت چريك‌ها بشه.– خيلي كم مي‌فهمم. در حالي‌كه مسائل بزرگ و عميقي وجود دارند.– مسلماً ما به اندازه اطلاعاتي كه دراختيار داريم، مي‌توانيم بفهميم، نه بيشتر و همه چيز را هم نمي‌دونيم.– پس چطور مي‌تونيم وارد مبارزه بشيم و جونمون رو بگذاريم.– مگه جون من و تو از جون قهرماني كه ديروز كشته شد يا چريك‌هاي مجاهد كه بهار اعدام شدند بالاتره؟– نه!– خوب ضمن حركت با اين جريان مي‌توانيم عميق‌تر بفهميم و ارزشهاي انقلابي را هم كسب كنيم و راه آنها را با جنگ مسلحانه عليه شاه و ساواك ادامه بدهيم.– چه جوري وارد عمل مي‌شويم؟ چه كاري را بايد شروع كنيم. اعلاميه پخش كنيم؟ يا مثل كتاب جميله بوپاشا سلاح اين طرف وآن طرف ببريم؟– نمي‌دونم. ما كه الان چريك نمي‌توانيم باشيم. ما مي‌توانيم پيام خون آنها را به ديگران برسانيم. آنها قهرمانهاي ملي هستند. از ده سال قبل شروع‌كردند. سالها زحمت كشيده و رنج برده‌اند. تمام زندگي شخصي خود را در راه هدف گذاشتند. طوري تربيت شده‌اندكه يكي شهيد مي‌شه آن ديگري به جاي او مبارزه را جلو مي‌بره و به اين ترتيب از بين نمي‌روند.دختر با ولع خاص و سيري ناپذيري به شگفتي‌هايي كه مي‌شنيد،گوش مي‌داد. آرزو مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كرد كاش دوستانش هم بودند. چه جوري مي‌تواند تك تك اين صحبتها را منتقل كند ؟ تا ظهر بحث و صحبتشان ادامه داشت. ساعت 12 پارك را به سمت ساندويچ فروشي ترك كردند. هوا خيلي گرم شده وكلافه كننده بود. دو تا ساندويچ تخم مرغ و نوشابه خريدند و به پارك برگشتند. دوباره روي نيمكتي نشستند و به بقيهٌ بحثها ادامه دادند. دوستش چند آيهٌ قرآن خواند و معني‌كرد. آيه‌اي‌كه ازسلاح و آهن برگرفتن و عليه ستمگر جنگيدن صحبت مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كرد و اميد بزرگي كه خدا با شماست و دشمن در نهايت مجبور به فناست.دختر باز هم برايش عجيب بودكه چطوريه؟ هيچكس اينطور معني قرآن را نمي‌فهمد؟آن روز بحث حجاب و چادر را هم كردند. چون دختر از چادر خيلي متنفر بود. رفيقش گفت:– لازم نيست حتماً چادر باشد. ولي شايد آن موقع لباسي شبيه به يك كيسه باشد كه وسطش را سوراخ كرده و به تن كنند.دختر خنديد:– مطمئناً هيچوقت چنين لباسي نمي‌پوشم. بخصوص كه نظر شخصي‌ات را گفتي.– آره. نظر شخصي‌ام بود. اينطور فكر مي‌كنم.بعد پسر درباره‌گروهشان و رفقاش صحبت كرد. با آب وتاب خاصي هم از فردي با نام مستعار“ابوذر” حرف مي‌زد. يك مبارز خيلي جدي كه گويي فاصلهٌ عظيمي‌ بين او و بقيه هست. پسر درجلسات تفسير قرآن او، با مبارزه آشنا شده بود. اما جلسات لو مي‌رود. ابوذر مخفي مي‌شود ولي درجهت مبارزهٌ مسلحانه به سازماندهي نيروهايي‌كه آموزش داده بود، مي‌پردازد وحالا ... پسر بيشتر ازاين چيزي نگفت. همچنين گفت:– چند تا دختر هم داريم ولي با تو خيلي فرق دارند و خيلي مذهبي هستند. شايد يك روز با هم‌كار كنيد.مينو احساس خاصي درباره آنها نداشت. فقط خوش نداشت كه اين رفيق با آب وتاب خاصي از رفقاي خودش حرف مي‌زد. طوري كه انگار موجودات شگفت انگيز ديگري هستند. طبق معمول يك بخش ديگر حرفهاي رفيقش درباره دكترشريعتي بود. دربارهٌ كتاب ابوذر حرف زد و اينكه اسلام واقعي، عليه جامعهٌ طبقاتي است و داستان استخوان كوبيدن ابوذر برسرعثمان را به خاطرساختن كاخ تعريف كرد. دختر از اين آشناييها دچار حيرت مي‌شد. اسلام برايش چادر زنان محله، روزه‌هاي روضه خوانها كه بايد با آنهاگريه كرد و دعاهاي دروغ، و خدايي بودكه هيچكس نمي‌دانست كجاست؟ چه كار مي‌كند؟ و بهشت وجهنمي‌كه كسي از آن ترسي نداشت. و نمازي كه كسي خاصيت آن را نمي‌دانست و حتي اغلب معني آن را نمي‌دانستند و براي اينكه به جهنم نروند، مي‌خواندند.آنچه به نام مذهب وجود داشت. مشتي ارتجاع و خرافات بود كه جدا از مسائل و تحولات زمان و جامعه بود. ولي حالا چيزجديدي به نام اسلام انقلابي همراه با مبارزه ظهور كرده بود و سرا پا متفاوت، و درگير با تضادهاي عميق و لاينحل طبقاتي جامعه شده بود.اين وسط نمي‌فهميد دكترشريعتي چي مي‌گفت. مبارزه مسلحانه كه نمي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كرد. پس چي مي‌گفت؟ رفيقش هميشه از دكتر دفاع مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كرد: «كتابهاي دكتر كمك كننده هستند. “تشيع علوي وتشيع صفوي” آن عليه آخوندهاست. عليه مذهب ارتجاع كه ساخته و پرداخته شاهنشاهي و شاه عباس بوده. اسلام واقعي چيزي‌ست جدا از آنچه آخوندها از محتوي خالي‌اش‌كرده‌اند. “بازگشت به خويشتن” را برو بخون!»– تعريف كن ببينم چي مي‌گه. كافيه. اگه خوشم اومد، مي‌خونم.تا ساعت چهار براش از دكتر وكتابهاش گفت.در انتها دختر خنديد وگفت:– به نظرم بهتره تو ازكتابهاي مذهبي كه خونده‌اي براي من تعريف كني ومن هم ازكتابهاي ماركسيستي كه تو نخوندي. به اين ترتيب تبادل افكار مي‌كنيم. من كه الآن دركله‌ام جنگ بين ماركسيسم و مذهب است. مي‌دوني به اين راحتي افكارم مذهبي نمي‌شه‌.پسركه از آن همه بحث و جدل خسته به نظر مي‌رسيد‌، بدون نااميدي گفت:“مي‌دونم.”دختر تعجب مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كرد. چرا پسر باز هم به او اميدوار است؟ درگروهشان كه زن مذهبي دارند. چرا انرژي مي‌گذاردكه من هم مذهبي بشوم؟از رفيقش سؤال كرد:– راستي چند جلسه ديگر مي‌خواهي صحبت كنيم. به مرور من اطلاعات پيدا مي‌كنم و درست نيست. من هنوز قصد و علاقهٌ مذهبي شدن ندارم.پسر كه هميشه از اطمينان خاصي برخوردار بودگفت:– من كه خيلي اميدوارم. به نسبت ملاقات اول خيلي با هم جلو آمده‌ايم. بحث با تو براي من هم مفيد بوده. ازطرف ديگه تو اولين نفري هستي‌كه من پيشنهادكرده‌ام. دوستان زيادي داري. نيروهايي‌كه انقلاب به آنها نياز دارد. چند جلسه بعد يك نفر ديگر با تو صحبت خواهد كرد. او تصميم مي‌گيرد با تو ادامه بدهيم و يا تمام خواهد شد.دخترگفت:– راستي جزوه‌ها را دادم ژيلا خوند. مي‌تونم به همه بچه‌ها بدهم؟– اشكالي نداره! بايد تضمين كني دست كسي نيفته. بدون محمل به بچه‌ها نده. نبايد بگويند از كجا مي‌گيرند؟ بايد محمل داشته باشند كه در خانه‌شان انداخته شده يا پيدا كرده‌اند و بعد كتك را تحمل كنند.دخترگفت:– باشه من دوباره مي‌گم. اما بچه‌ها همه مي‌دونن.رفيقش قبول كرد.قرار بعدي را پارك ديگري‌گذاشتند و تا پيچ شميران پياده با هم آمدند. مينو خداحافظي كرد و به سمت فروشگاه كفش ملي راه افتاد. مي‌خواست يك جفت كفش طوسي اسپورت مثل كفش مينا بخرد. دوست داشت حتي كفشش مثل كفش مينا باشد و به اين ترتيب او را دركنارش و در خاطرش بيشتر داشته باشد. از فكر اينكه مذهبي بشود و از مينا جدا بشود، بيزار بود. از جدايي و هر چه عامل جدايي انسانها بود بدش مي‌آمد. تصميم قاطعي داشت كه اگر به خاطر مذهب قرار باشد از مينا و دوستان ديگرش كه افكار ماركسيستي دارند جدا بشود، رابطه‌اش را قطع كند. به سمت فروشگاه رفت، اما كفش را پيدا نكرد. بقيهٌ راه را تا خانه پياده طي كرد. هوا گرم بود. ساعت بدي بود. افكارش مغشوش بود. نه مثل هميشه‌گرما را حس مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كرد و نه طولاني بودن خيابانها را. احساس اضطراب مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كرد و در فكر بود. ازخود پرسيد:– من كجا هستم؟ جزواتي را كه خوانده‌ام، قبول دارم. تحول آفرين هستند. اما خيلي از عقايد مذهبيها را قبول ندارم. فاصلهٌ بين مرد و زن، حجاب و.. يا تفاوت‌ها را. كسي نمي‌خواد منو به زور به پذيرفتن چيزي مجبور بكنه كه اعتقاد ندارم. پس چرا اينقدر مضطرب هستم؟ مي‌رم سراغ مينا. با مينا صحبت مي‌كنم. شايد هم با مريم!با اين انديشه آرام گرفت و از اضطراب درونش كاسته شد.به خانه كه رسيد يكسر سراغ شلنگ آب رفت و روي سرش‌گرفت. صورتش سرخ شده و از گرما مي‌سوخت. آه آب، اين مايهٌ حيات. انگار تازه كشفش كرده بود. خنك كه شد به اتاق رفت و بعد آرام داخل گنجه ديواريش شد. تنها چيز شخصي‌اي كه داشت همين بود كه همهٌ وسايلش داخل آن بود. دوستش داشت و هميشه تميز و منظم و مرتب بود. داخل آن احساس مالكيت كوچكي داشت. لباسهاش را عوض كرد و بيرون آمد. روي كاناپه زير پنكه دراز كشيد. شديداً خسته بود. نفهميد چي شد كه يكدفعه در خاطرش عكس آن دو تا شمع نقش بست. يكي بلند و روشن و ديگري كوتاه و سوخته و رو به پايان... آهي كشيد. چقدر انسانها متفاوتند. ترانه شبانه را زير لب زمزمه كرد:نيگا كن!مرده‌ها به مرده نمي‌رن.حتي به شمع جونسپرده نمي‌رن.همچو فانوسينكه اگه خاموشه.واسه نفت نيس، هنويك عالم نفت توشه، نفت توشه.ياد صحبتهاي آن روز رفيقش درباره آن شهيد افتاد. فانوسي‌كه هنوز يه عالمه نفت توش بود. طاقت رنج شهادت او را نداشت. آهسته پيچ راديو را باز كرد. دوست داشت صداي ترانه اي را بشنود. صدايي به جز صداي جنگ و جدال‌هاي ذهنش را.غروب كه شد، هوا رو به خنكي رفت. دختر بلند شد و راه افتاد. جنب وجوش درون و بيرونش شروع شده بود. انرژي پاك و پايان ناپذير جواني. يك دقيقه هم حوصله و تحمل يكنواختي را نداشت. بايد شروع مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كرد، يك كاري مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كرد.حصير كهنهٌ جلو پنجره را بالا زد. هُرم گرمي از هواي حياط به داخل اتاق آمد. نسيمي نبود وگرما در ميان ديوارهاي بلند خانه محبوس مانده بود. قدسي هر روز غروب آب حوض وسط حياط را روي موزائيكها مي‌پاشيد. اول بخارگرمي‌ بلند مي‌شد، اما بعد حياط آب پاشيده خنك و قشنگ مي‌شد. اما همهٌ غروبهاي تابستان دلگير بودند. سنگين و دير مي‌گذشتند. دختر به كوچه يا بام‌، فرار مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كرد.حالا هم كيف پولش را برداشت. تصميم داشت بيرون رفته برود و تلفني به مريم بزند. هميشه بايد براي خروج از خانه دليل مي‌داشت و اجازه مي‌گرفت. با دلخوري از اين كُرنش كردن، سرسري رو به مامان گفت:« من مي‌رم به مريم تلفن كنم.»مامان غر زد:– چه خبره؟ دوساعت بيشتر نيست از پيش دوستت اومدي.مينو هم خنده‌اش‌گرفت. راست مي‌گفت. همه‌اش دنبال بچه ها بود. بچه‌ها با افكار و روحيهٌ زنده‌شان براي او هوا بودند.، هواي تازه. اگر نبودند، چه تنها و پژمرده بود.پله‌ها را به سرعت بالا رفت و از دم در خانه پيچ كوچه را چك كرد. هميشه آنجا آدمهاي مزاحم مخفي مي‌شدند، تا به زنها يا دخترها حمله كنند و چنگي بيندازند. از آن نقطه بايد با احتياط رد مي‌شد. به بقالي رفت. به مريم زنگ زد و قرار گذاشتند فردا يكديگر را در مدرسه ببينند. در هفته دو روز مدرسه صبحها باز بود و بعضاً همكلاسي‌ها و دوستان براي ديدن هم به مدرسه مي‌آمدند.خوشحال از تلفن برگشت. فكر مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كرد اگر بتواند پيك باشد و در تابستان به همهٌ بچه‌ها جزوه‌ها را برساند، چقدر خوب خواهد بود.صبح زودتر ازمعمول از پشت بام پايين آمد. خوشحال و چابك ‎‎‎‎‎ورزش ‎‎‎‎‎كرد سرصبحانه آمد.مامان با بدبيني نگاهش كرد:– چه زود بلند شدي. جايي مي‌خواي بري؟– جايي؟ نه. فقط مي‌رم مدرسه مريم هم مي‌آد. اما اول اتاقها و راهرو رو جارو مي‌كنم. بعد مي‌رم.مامان چيزي نگفت. از اينكه منظم بود وهميشه كار مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كرد، از او راضي بود. مدرسه هم بغل خونه بود. نمي‌تونست غدغن كنه.مامان صبحانه‌اش را كه خورد بلند شد. كيفش را برداشت و چادر نمازش را سركرد. هر روز صبح زود مي‌رفت خريد. چون بايد برمي‌گشت و پخت و پز هم مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كرد. مينو زود مشغول جارو شد. اتاقها، راهرو، پله ها، و بعد هم بايد موزائيكهاي راهرو و پله را دستمال مي‌كشيد. از برق افتادن آنها احساس خرسندي و لذت مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كرد. اما آن روز شوق داشت، زودتر تمام كند و سراغ مريم برود. اما اغلب مريم سر راه خودش مي‌آمد، همين جا دنبالش. شايد هم نيايد! بايد عجله مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كرد. ساعت نُه بود. تا 12 ظهر سه ساعت وقت داشتند، صحبت كنند. اما هيچوقت زمان برايشان كافي نبود. بعضاً مينو ازخود سؤال مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كرد. از كجا ما اينقدر حرف براي‌گفتن داريم؟زنگ در به صدا درآمد. دختر پله‌ها را بالا دويد. با اشتياق در را باز كرد. صداي دو خنده و دو شوق با هم قاطي شد. « هي، چطوري؟»مريم با محبت بغلش كرد. مثل هميشه.– مي‌دونستم مي‌آي دنبالم.– هنوز حاضر نيستي؟بدو! من اينجا منتظرت هستم.(مريم هميشه با تحكم حرف مي‌زد).– بيا پايين كسي نيست. مامان رفته خريد.مريم به درون خانه آمد. چشمش به موزائيكها كه افتاد، پرسيد:– دستمال كشيدي؟ چه برق انداختي!– آره! تموم شد.– آه، نمي‌دوني چقدر از اين كارها كه فقط زنها بايد انجام بدهند، بدم مي‌آد. خودمم صبح دستمال كشيدم.مريم از راهروگذشت و جلوي در اتاق ايستاد. كفشهاي بندي سفيد ساده‌اي پوشيده بود. وگفت:– تو نمي‌آم. حوصله ندارم بند كفشهامو باز كنم و دوباره ببندم.– هرجور دوست داري. الآن حاضر مي‌شم.مريم نگاهي به حياط انداخت.آن طرف قدسي و بچه ها روي قاليچه صبحانه مي‌خوردند. مريم به سمت آنها رفت. مينو از داخل اتاق صداي احوالپرسي صميمانهٌ مريم با قدسي و بچه ها را مي‌شنيد. مريم، مردم دوستي خاصي داشت. زود جوش و دلسوز و با ظرفيت بود. با آنكه سنش كم بود، اما چنان با قدسي‌كه نزديك دو برابر سنش را داشت، صميمي بودكه قدسي مي‌گفت: « مثل خواهرم مي‌مونه.»گاه مينو با خود فكركرده بود: «مريم درآينده چه خواهد شد؟»مينو صدايش‌كرد :– مريم من حاضرم. بريم!”مريم از قدسي و بچه‌ها خداحافظي كرد.قدسي اعتراض كرد:– حسود! چي مي‌شد يه دقيقه دوستت به ما مي‌رسيد‌. نتونستي ببيني؟مينو با بد جنسي خنديد:– نه! خصوصيه!مريم خنديد و براي قدسي و بچه‌ها دست تكان داد تا اينكه در راهرو پيچيدند. از پله‌ها بالا آمدند و به سمت مدرسه رفتند. مدرسه خالي و خلوت بود. جايي دور از چشم پيدا كردند و نشستند. مريم با هيجان پرسيد:– خوب چه خبر؟ بگو كه سخت منتظر شنيدن هستم. كارت با آن بچه‌ها به كجا كشيد؟ مي‌ري يا قطع كردي؟– راستش به همين خاطر بايد مي‌ديدمت. من نمي‌تونم بفهمم كه بايد ادامه بدم يا نه؟ و چي درسته؟ من از مذهب خوشم نمي‌آد، اما اينا يه حرفهاي جديدي مي‌زنن. آدم توش مي‌مونه. بيا! اين حرفهاشون. بردار بخون، بعد ببين مي‌توني از نظر فكري به من كمك كني؟– بده ببينم! همينجا بايد بخونم؟ تموم نمي‌شه‌.– مي‌توني ببري خونه و بعد برگردوني؟– نه! تو خونه وضعم خرابه. بعد از جريان نجات، مامانم و منوچهر تمام وسايلم را مرتب مي‌گردند. كنترلم مي‌كنند. بايد بدونند اصلاً چه كتابي مي‌خونم. چيكار مي‌كنم. كجا مي‌رم. كي برمي‌گردم. خودت مي‌دوني ديگه، من به عنوان آدم هيچ حقي ندارم. چون دخترم؟ بدبختي نيست؟وقتي صحبت تبعيض بين زن و مرد مي‌شد، چهرهٌ مريم برافروخته و طوفاني مي‌شد و سرخي عصبانيت پوست سفيد چهره‌اش را گلگلون مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كرد. ابروان پهن وسياهش به روي چشمان كوچك و تنگش پايين مي‌آمد و صورت باريكش كشيده‌تر مي‌شد. مريم به خشم مي‌آمد، اما هيچوقت مايوس، نااميد و شكست خورده نبود. همواره امواج بزرگ و آرام روحش به او در هر شرايطي صلابت خاصي مي‌بخشيد.– مريم شروع كن! نمي‌رسي! لااقل يكيش رو تموم كن!– تو چيكار مي‌كني؟– كشيك مي‌دم. تو با خيال راحت بخون.– راه ديگه‌اي نداريم؟– نه!– نمي‌دونم چطور ازت تشكر كنم؟– چه حرفا ! تشكر براي چي؟تا نزديك ظهر جزوه‌ها را خواند، اما شتابزده. بعد صحبت كنان از مدرسه خارج شدند.– خوب چطور بود؟– عجيب! جالب. خيلي جالب. مي‌دوني من ضد مذهبيها نيستم. علاقمند شدم. عجب جوابي سعيد محسن به شكنجه‌گرش مي‌ده:« بدبخت مرگ هم يك پديده است نه پايان زندگي.» بايد باز هم بخونم و فكر كنم. ولي كسي كه اينها رو بخونه، بعد بايد براي مبارزه تصميم جدي بگيره.– من چيكار كنم؟ ادامه بدم؟– به نظرمن آره. من اگه آزاد بودم، در ارتباط قرار مي‌گرفتم.– خيالم رو راحت كردي.– بايد خوشحال باشي يك موقعيت جدي و جديد برات پيش اومده. راستي روزنامه رو ديدي؟– آره. خيلي ناراحت شدم.– پس بايد راهشون رو ما ادامه بديم و سلاحشون رو برداريم. چقدر ديگه انتظار؟ بعضي وقتا جونم به لب مي‌رسه. چرا نبايد اونجوري زندگي كنم و بميرم كه مي‌فهمم و وظيفه خودم مي‌دونم. صبح تا شب توخونه ما صحبت آينده است. كارمند يك بانك يا ادارهٌ دولتي شدن. يا ليسانس گرفتن و به عنوان زن آدم حساب شدن. يا كه صاحب افتخار شدن. همين وهمين.– مي‌دونم. وقتي آدم زن يا دختره، راه‌ها به روش بسته‌تر هستند. نمي‌دوني چقدر بايد فكر كنم و نقشه بريزم و دروغ بگم تا دو تا قرار اجرا كنم. نه براي خودم. به خاطرآزادي. نمي‌دونم نسلهاي بعد ما چطور زندگي خواهند كرد. شايد اصلاً نتونن باوركنن‌كه ما چطور از لاي چنين درزها و شكافهاي باريكي دنبال آزادي رفتيم.سركوچه مريم خداحافظي كرد. و با تواضع خاص خودش باز هم تشكر كرد و بعد با محبتي كه براي مينو هميشه با ارزش بود، نگاهش كرد وگفت:– مواظب خودت باش! خيلي بزرگترشدي. خيلي خوشحالم. جلو افتادي!.– ولي من هيچوقت به اينكه جلوتر از دوستام باشم، فكر نكردم. نه واقعي است و نه دوست داشتني. راه خيلي طولاني است. تازه اولشه.– درسته! موفق باشي.– خداحافظ.* * *هفتهٌ خوبي بود، ولي يك كار باقيمانده بود. روز جمعه مينو تصميم گرفت، سراغ ابي برود. چون خبري ازش نشده بود. بالاخره مهرداد چي شد؟ صبح، هوا هنوز خنك بود كه راه افتاد. شهر خفته و تعطيل بود. از انبوه جمعيت ميليوني درخيابانها خبري نبود.اتوبوس به سمت نارمك مي‌رفت. چقدر اين مسير را دوست داشت. غيرممكن بود هربار كه از اين مسير رد مي‌شد، آن خاطرات شيرين در ذهنش تداعي نشود. اما حالا ديگر از اينجا رفته بودند. فرح، مجيد، خانم بزرگ، زن عمو، عموجون. همه‌شان هنوز برايش دوست داشتني بودند و جاي عاطفه‌هايشان در قلبش خالي بود. عبور از محله، سايهٌ غم بزرگي را برچهره‌اش مي‌افكند.رسيد. خانه جديد بود. بعد از ازدواج خواهرش، اولين بار بود كه به اينجا مي‌آمد. خانه دو طبقه بود. زن عمو و عموجان طبقه پايين و خواهرش و ابي طبقه بالا زندگي مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كردند. زنگ پايين را زد.زن عمو در را باز كرد. مينو سلام كرد. زن از ديدن او حيرت كرد. و با لهجهٌ شيرين قزويني‌اش كه مينو را به خنده مي‌انداخت، اظهارخوشحالي كرد.– آخ! مينوجان، چشم ما روشن. چه عجب! خوش آمدي. بفرماتو! عموت بفهمه چه خوشحال مي‌شه. علي آقا! علي آقا! بيا ببين كي اومده.مينوآنقدركم به خانه فاميلها مي‌رفت كه اگر يك بار هم مي‌رفت، تعجب مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كردند.عموجان درآستانهٌ در ظاهر شد و از ديدن او آنچنان خوشحال شد و با محبت بغلش كرد و بوسيدش،كه دختر از بي‌مهري خود نسبت به فاميل شرمنده شد.– خوب، بالاخره يادت افتاد كه عموي پيري هم داري. شايد حالا هم نه به خاطر ما، به خاطر ديدن خواهرت اومدي!دختر با شرمندگي خنديد:– تو را به خدا خجالتم ندين. بايد ببخشيد! شما كه مي‌دونين من هيچ جا نمي‌رم. درسم زياده.زن عمو خنديد:– نارحت نشو، عموت كه منظوري نداره. حالا كه ديگه خواهرعروس ما هم هستي، عزيز بودي. عزيزتر هم شدي.دختر واقعاً خنده‌اش گرفته بود. چرا آدما اينقدر بايد تعارف الكي كنن و دروغ بگن!به هرحال ... زن عمو رشته كلام را در دست گرفت و با آن چهرهٌ سرخ و گرد و بشاش و زبان چرب و نرمش دست كم، يك ساعت يكنفس حرف زد. زن عمو كلانتر فاميل بود و هميشه اخبار دست اول از زندگي همه داشت. از عروسيها، بچه دارشدن‌ها، سفره‌هاي ابوالفضل و شكوهشان تعريفها مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كرد. دعواهاي زن و شوهرها وآشتيها و دخالت بزرگترها و…كه دست آخرهم به تعريف و تمجيد از خودش منجر مي‌شد. حالا هم چقدر از خودش به عنوان مادر شوهر مهربان تعريف كرد. مينو اين سريال را از بچگي مي‌شناخت. عموجان صبور و ساكت مرتب سيگار در چوب سيگار مي‌‌گذاشت و دود مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كرد. بالاخره صبرش تمام شد و رشتهٌ كلام بدون پايان را قطع كرد.– سرور خانوم پاشو! پاشو بايد ناهار درست كني! عروس و داماد هم كه هنوز خوابند، مهمان هم داري.مينو تعجب كرد: «پس اين ابي و فريده كجا هستند؟ براي چي اينقدر مي‌خوابند؟»زن عمو بلند شد و به آشپزخانه رفت.عموجون تازه فرصت كرد، يك كلام حرف بزند!– خوب دخترم. چطوري؟ امتحاناتت چي شد؟ انشاالله كلاس چندم مي‌ري؟ كله‌ات ديگه بوي قورمه سبزي نمي‌ده؟صداي زن عمو در راه پله‌ها پيچيد:– ابي، فريده خانوم! بيداريد؟ بياييد پايين! مهمون اومده. خواهرتون اينجاست، مينوجان.لحظاتي بعد، صداي گروم گروم پاهاي سنگين اما شتابزدهٌ ابي‌كه از پله ها پايين مي‌دويد، بلند شد.– سلام! باورم نمي‌شه‌ تو اين طرفها پيدات شده باشه. مي‌گفتي يك گاوي،گوسفندي مي‌كشتيم. كي تشريف آوردين؟ بفرمايين بالا خواهر زن عزيز.– از صبح زود. تا كي شما مي‌خوابيد؟ابي به طعنه گفت:– چقدر به ما علاقمند شدي؟ قبلاً اينجور نبود. نكنه خبري شده؟ اومدي خواهرت رو ببيني؟مينو به تمسخر قاه قاه خنديد:– شايد هم كس ديگري رو؟چشمهاي ابي گرد شد. و موذيانه گفت:– اوه! نه! خدا به خير كنه!سر وكلهٌ فريده هم پيدا شد. مثل هميشه آرام وكم حرف بود. گفت:– سلام . حالت خوبه. بيا بالا!دختر معطل نكرد. نه حوصلهٌ عموجان را داشت و نه زن عمو را. به سمت بالا دويد. هنوز خانهٌ خواهرش را نديده بود. داخل شد. اتاق بزرگ دلبازي داشتند و وسايلي ساده اتاق را پر كرده بود. جلوي اتاق تراس خيلي بزرگي قرار داشت كه هنوز خنك و پر سايه بود. مينو به خواهرش‌گفت:– زندگي جديدت رو تبريك مي‌گم. مبارك باشه اتاقت قشنگه.– مرسي! توهم به خونهٌ ما خوش اومدي.گفت وكمي خجالت كشيد. خم شد و سيني را كه كنار اتاق بود برداشت و از اتاق بيرون رفت.– خوب ابي، چطوره زندگيتون! خوش مي‌گذره؟– خيلي ممنون! به خوشي شما! اما اول خيال منو راحت كن. بگو ببينم چي شده تو‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ اومدي اينجا؟مينو به تمسخرگفت:– همينو بگو! اصلاً منطقي نيست. فكر مي‌كنم شيطون منو فرستاده اينجا. ديگه طاقتشو نداشتم. مي‌خواستم بفهمم سراغ مهرداد رفتي؟ چي شد؟ابي موذيانه خنديد و سري تكان داد وگفت: « طفلي!»دختر ناراحت شد. گويي‌كه ابي با خنده‌اش به او مي‌گفت : « تو چقدر مي‌توني احمق باشي؟ چقدر!» متأثر شد. چشمهايش پراز اشك و چهره‌اش پراز درد شد. رو برگرداند. به سمت تراس رفت. دلش‌گرفته بود و مي‌خواست تنها باشد. به نردهٌ تراس تكيه داد و به جايي دور خيره شد. اشكهايش‌آرام ريخت.– گريه مي‌كني؟ باور نمي‌كنم. من كه چيزي نگفتم. معذرت مي‌خوام كه خنديدم. بيا برات تعريف كنم. شايد خوشحال بشي.دوباره همه چيز بين بيم و اميد تغيير كرد. دختر لبخندي زد. اشكهايش را پاك كرد و بغضش را قورت داد. همانجا درتراس نشستند. بلوار رو به رو سبز و قشنگ و خوش منظر بود. ابي دوباره خنديد وگفت:– مي‌گن آدم زياد بخنده، آخرش گريه مي‌كنه. عكس قضيه رو هنوزكسي نديده!– بس كن! ديوونه. خدا نكنه آدم تو رو دنبال كاري بفرسته.فريده وارد اتاق شد. يك سيني شربت و ميوه دستش بود. پرسيد:– اونجا نشستيد؟ هوا هنوز خوبه؟ پس مي‌آرم همونجا.سيني را زمين‌گذاشت وكنارشان نشست.ابي سرفه‌اي كرد و رو به مينوكه منتظر اما آرام و خوددار نگاهش مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كرد، پرسيد:– خلاصه بگم يا همه‌اش رو تعريف كنم؟– همه‌اش رو بگو!– اول خلاصه كنم. توي عمرم تا حالا نديده بودم، آدمي در اين سن‌كم، به اين حد خودشو از بين برده باشه. اما بعد، حالا همه‌اش رو مي‌گم.از همان خلاصه دختر لرزيد. رنگش پريد و ضربان قلبش، بي‌قرار به ديوار سينه مي‌كوبيد.– خوب، مهرداد بچه محل اينجاست. با اون كه اسباب كشي كرده و رفته‌اند، اما اينورها پيداش مي‌شه. توي هفت حوض يه ميخونه است. يه وقتا واسه آقاجون از اونجا عرق مي‌خرم. مهرداد رو اونجا ديده بودمش. حالا هم همونجا رفتم سراغش. از مسيو پرسيدم كه مي‌شناسدش وكي‌ها مي‌آد اونجا؟ خلاصه پيداش كردم. سر بساط عرق و قمار بود. اول كه منو نشناخت. هوم! فكر مي‌كني چي شده؟ ببخشيد، اما يك سگ. مجبورم هموني رو بگم كه ديدم و به مينو نگاه كرد.دختر دردناكي فرود آمدن تبري را برتار و پودش حس كرد. خبر تلخ بود!– آره! ازخودش يك سگ ساخته. چقدر ذليل شده بود. پيشش نشستم. بعد منو شناخت. هم خوشحال شد، هم خجالت كشيد. برام سفارش مشروب داد. به‌ش گفتم: « باهات كار دارم.» تنها نشستيم و دو ساعتي با حوصله باهاش حرف زدم. اون هم حرف زد. از سه سال پيش مدرسه رو ول كرد. ديپلم هم نگرفت. روزا كار مي‌كنه، شبها هم خدا مي‌دونه! اما دير مي‌ره خونه. مادرش هر شب براش گريه مي‌كنه. از خودش كه حرف مي‌زد، دلم براش سوخت. حاليش نبود وگريه مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كرد.گفت: « تو رو ديده. از تو پرسيد. همه‌اش از تو مي‌پرسيد.» گفتم: « تو منو فرستاده‌اي پيش او.» اصلاً باور نمي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كرد.گفت: « من يه حيوون شده‌ام. مثل سگ زندگي مي كنم. نمي‌خوام هيچكس برام ارزشي قائل بشه.» اما خوب مست بود و اينقدر با انصاف حرف مي‌زد. مستي كه از سرش بپره، حتماً ادعاي آدم بودن هم مي‌كنه. از تو حرف زد.گفت: « اين چيزيه كه خُردش كرده.» باور نمي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كرد تو فراموشش نكردي. تا يادداشتت رو خوند. بهش گفتم: « تو حاضري باهاش صبحت كني.» بازهم باور نمي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كرد. مستي از كله‌اش پريد. خيلي خنده دار بود. دلم مي‌خواد فيلمش رو برات بازي كنم. هم خنده دار بود و هم گريه دار. مثل فيلم‌هاي فارسي شده بود. اوه! دلم براش سوخت. نمي‌دوني آخرش چه گريه‌اي مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كرد. منو بغل كرده بود و ماچ مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كرد. آه! حالم بهم خورد از بوي عرقش: « بوي سگ مي‌داد. بوي سگ!»فريده داد زد:– ابي بس كن! ما آدميم.رنگ مينو به سفيدي گراييده بود. چشمانش خشك شده بود و قيافه‌اش درهم رفته بود. دلش به هم مي‌خورد. با اين حال به خود آمد و پرسيد:– بالاخره يك تخته پاره براي نجات او هست يا نه؟– اگه باشه. فقط خودت مي‌توني باشي. مي‌خواي چيكار كني؟مي‌خواست تو رو ببينه!– سه سال گذشته. كس ديگه‌اي نمي‌تونه بهش كمك كنه. مگه خودم. من مي‌تونم بهش كمك كنم.فريده با خشم گفت:– ولش كن! لياقت نداره! آدم نيست. بگذار بميره! بي آبرو! خجالت داره!– اما بايد شانس يك بار ديگه زنده شدن را به‌ش داد. اون هم قرباني يك جامعهٌ فاسده. هر كدوم از ما هم به نوعي بوديم. ديگران هم به ما كمك كردند. بايد به خودمون مطمئن باشيم. اگه به تغيير يك انسان عقيده نداشته باشيم، چطوري به تغييرجامعه و انسانها، فكر مي‌كنيم؟ انقلاب هم براي انسانه، هم براي جامعه.– آفرين! تئوريت عاليه! اگه تو بتوني ثابت كني، درسته!ابي بودكه به تمسخر كف زد.فريده عصباني داد زد:– من كه مي‌گم! لياقت تو رو نداره. دوباره مي‌گم.– ولي من دوستش دارم،آنقدر كه دلم نمي‌خواد يك روز هم زندگيش مثل ‎‎‎سگ باشه! مگه شما نمي‌فهميد؟ براتون فرقي نداره؟– خيلي خوب، پس تو تصميمت روگرفتي. تصميمي كه با يك جو عقل هم جور نيست. خواهرم هم هستي باش. اما...ابي فضا رو شلوغ كرد:– خوب مي‌رم شيريني بخرم. به‌ش زنگ مي‌زنم. عصري بياد اينجا!رو به فريده گفت:– توچيكار داري؟ دخالت نكن! يادت رفته خودت چطور سه سال دنبال من افتاده بودي و موفق شدي. خواهرت هم مي‌شه.– تو پررو! خفه شو! من غلط كردم! تحفه!مينو ديگرحرفي نزد. بلند شد و به داخل اتاق رفت و شروع به قدم زدن و فكركردن كرد. ابي دنبالش به اتاق آمد. به شوخي شروع به قدم زدن و فكر كردن كرد.‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ دختر اخم كرده و بي‌اعتنا، همچنان تند و سبك طول و عرض اتاق را طي مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كرد. يكدفعه ابي جلوش ايستاد و پرسيد:– موافقي تلفن كنم، عصر بياد اينجا.لحظه‌اي طول كشيد تا جواب دهد. ولي محكم و بدون ترديد گفت:– تلفن كن عصر بياد! همين!– اطاعت مي‌شه سركار!– از دست تو!ابي لباس پوشيد و براي تلفن رفت و دختر همچنان به قدم زدن و فكركردن در اتاق ادامه داد.گويي دنيا به سنگيني كوهي به دور سرش مي‌چرخيد. به نظرش هوا به شدت گرم شده بود. شايد اصلاً هيچ هوايي براي تنفس نمانده بود. دهانش تلخ بود. زهر تلخي ‎‎جانش را پركرده بود.احساس خوبي نداشت. كاري نكرده بود كه از آن سر بلند و مغرور باشد. اما بايد كه نفرتي پايان مي‌يافت. لحظه‌ها و ثانيه‌ها، پس از سه سال توقف، تكان مي‌خوردند. صداي ثانيه شمارساعت، مثل پتكي در مغزش مي‌خورد. روزها، ساعتها وثانيه‌هاي تلخ گذشته كه هيچوقت رو به پايان نبودند، شايد يكبار ديگر با دستهاي خود او رو به پايان مي‌رفت. شايد عصرامروز اين جدايي تلخ براي هميشه تمام مي‌شد. سنگ سختي به سنگيني سنگ آسياب، گويي در چرخش اين لحظه‌ها، خرد مي‌شد و از اين بار سنگين كه خُردش كرده بود، تنها غبار نرمي در خاطرش به جاي مي‌ماند. گذشته، براستي گذشته بود. باور مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كرد! لبخندي زد. حركت و زندگي را در خود و در پديده‌ها حس مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كرد. هواي گرم ساكن، در دست نسيم ملايم حركت مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كرد. سايه‌هاي پشت پنجره طولاني‌تر مي‌شدند. حتي درآسمان ابرهاي سفيدي را ديد.آيا هميشه بوده‌اند و او نمي‌ديد؟ يا امروز آمده‌اند! پرنده‌ها كه هيچوقت نبودند، چه سر و صدايي راه انداخته‌اند. از خواهرش پرسيد:– هميشه گنجشكها اينقدر سر و صدا مي‌كنند؟– نشنيده بودم.در قلبش‌گرمي را حس مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كرد و شايد طلوع دوبارهٌ لبخندي را، لبخندي كه مُرده بود.زنگ در زده شد. قلبش در سينه فشرده شد.ابي بود. آمد بالا. ولي باز شروع به مسخره بازي كرد. اما با لحن خيلي جدي:– عجب آدم حقه بازيه! يه شماره به من داده بود، اون هم عوضي بود.دختر لبخند تلخي زد. تموم شد! ديگه حوصله نداشت. ابي ادامه داد:– شوخي كردم عوضي نبود. مامانش گوشي رو برداشت. از ترس زبونم بند اومد. پرسيدكي هستيد؟ صدامو عوض‌كردم. به نظرم شبيه صداي زن شد. چون وقتي‌گفتم با مهردادكار دارم. صداش زد وگفت: « بيا! يك خانومه.» انگار عادي بود. بعد هر چي زور زدم كه مثل مينو حرف بزنم، نشد. كلكم رو فهميد. اما قرارگذاشتيم، عصر بياد اينجا. اي بابا اينقدرها هم‌ كارها سخت نيستند كه ما فكرمي‌كنيم. خيلي هم خوشحال شد. مي‌خواست همين الآن بياد. ولي گفتم كه ما مهمون داريم، نمي‌شه‌. همون عصر بياد. يه ذره جلزو ولز تا عصر واسش خوبه.فريده كه با هيجان چشم به دهن ابي دوخته بود، نفسش را آزاد كرد و لبخند شيريني به خواهرش زد:– درست مي‌شه! فكرشو نكن.ابي دوباره شروع كرد. بادي به غبغب انداخت و ... مينوگوشهايش را گرفت و به سمت طبقه پايين دويد. حوصلهٌ شوخيهاي پركنايهٌ ابي را نداشت.بعد از ناهار ابي صداش‌كرد، رفتند بالا. يك پيچ گوشتي دستش بود. بدون توضيح شروع به باز كردن پيچهاي بالاي چراغ مطالعه كرد.– چيكارم داشتي؟ چرا چراغ مطالعه رو خراب مي‌كني؟– اعلاميه مي‌خوني؟– با كمال ميل!از داخل چراغ خواب دو تا كاغذ پوستي كه به دقت تا شده بود. درآورد و دستش داد. مينوگوشه اي نشست. اعلاميه ها را لاي كتابي باز كرد و شروع به خواندن كرد.به تندي گفت:– چه زود اعلاميه‌اش دراومد. هفته پيش شهيد شد.– بخون! بخون ببين چه زندگينامه‌اي داشته! بعد مقايسه كن با زندگي سگهايي مثل...پشت دختر لرزيد. قطرات عرق سردي بر پيشاني‌اش نشست؛ عرق شرم. در هم رفت.به خوبي مي‌دانست كه عشقش، عشقي نبود كه از آن سربلند و مغرور باشد بلكه مايهٌ كوچكي و سرشكستگي‌اش بود. تابلوي زشتي از خواست دروني او بود. احساس شرم داشت. شرم. كاش اينطور نبود! كاش مهرداد هم يك انسان بود. يك مبارز، مبارزي سربلند، كاش! اما حالا موجودي منفور بود. صداي ابي درگوشش زنگ مي‌زد: «آه! حالم به هم خورد از بوي عرقش. بوي سگ مي‌داد! بوي سگ!»آرام و بي‌صدا گريه كرد. نه براي خودش، نه براي آنچه كه از دست رفته بود، بلكه براي آنهايي كه هرگز به خودشان فكر نكردند، ازعشق دركي ديگر داشتند، دركي كه آنان را تا جايگاه ستارگان برده بود. اما او همچنان دركنار سگي باقي مانده بود. آه! خفت اين عشق كشنده بود. بسيار مي‌دانست. بسيار مي‌فهميد. اما ازآنچه در درونش اتفاق افتاده بود، راه خلاصي نداشت. گره برگره افزوده شده بود. شايدكه گره خفت را امروز بگشايد.ابي‌كنارش نشست و دستمالي به دستش داد. دختر اشكهايش را پاك كرد.– خوب نمي‌خوام فضولي كنم. اما واقعاً قصدت چيه؟ مي‌خواهي با مهرداد چيكاركني؟دختر پوزخندي زد:– خيلي كار! كار يك خدا رو بايد كار كرد تا زنده بشه . كار يك پيغمبر رو هم، تا هدايت بشه. البته كار من نيست. اما مطمئنم به سمت زندگي عادي نبايد سوقش داد. فايده‌اي نداره، چون حرمتهاي زندگي عادي را هم شكسته. فقط بايد آگاهيهاي خيلي بالاتري‌كسب كنه. بايد شروع كنه كتاب بخونه. وقتي افكار و انديشه‌اش عوض بشه، آنوقت هم گذشته‌اش را مي‌تونه جبران كنه، هم آيندهٌ با افتخاري داشته باشه. اصلاً كار محال و معجزه و چشم بندي نيست. اما يه چيزي رو ما نمي‌دونيم. اين آدم هنوز عاشقه يا نه؟ اگركه دلش واقعاً سنگ شده باشه، هيچ اميدي به‌ش نبايد داشت، هيچ اميدي. بعد من ديگه برنمي‌گردم پشت سرم رو هم نگاه كنم. چون اينقدر هم آدم احمقي نيستم. با اين حال دلم نمي‌خواد درباره‌اش منفي بافي كنم.ابي سري تكان داد وگفت:– گرچه هميشه با تومخالفم. اما همچين هم حرفت غلط نيست. بايد امروز ببينيم چي مي‌شه؟ اما فضولي دوم: فرض كنيم مهرداد همهٌ اينها شد. توچيكار مي‌كني؟ مي‌ري با مهرداد زندگي مي‌كني؟چهرهٌ دختر كاملاً جدي شد:– نه! مطمئنم نه! من راه افتادم. من هفته‌اي دو سه قرار اجرا مي‌كنم. دوست دارم با مبارزين باشم. اگه نتونم بهشون كمك كنم، بدتر از مهرداد فعلي مي‌شم. بوي سگ مي‌گيرم، شايد بدتر، لجن. نه، مطمئنم به چنين ذلتي تن نمي‌دم. داستان من و مهرداد وقتي اتفاق افتاد، سه سال پيش بود. نمي‌دونم چرا؟ ولي من واقعاً عاشق شدم كه هنوز هم… بهت گفتم. تنفر راه درمان نيست. آدم تنفر رو نمي‌تونه باخودش حمل كنه. مثل جزام خود آدمو مي‌خوره، نه آن كسي روكه آدم ازش متنفره. پس بايد راه حلشو پيدا كرد. درست نيست؟– اوه! چرا! چرا!– مي‌دوني، با اين حال كارآسوني نيست. دلم شور مي‌زنه. فكرم بهم ريخته است. نمي‌دونم بعداً چي پيش مي‌آد؟ مثل صفحه شطرنجه. الآن تمام مهره‌هام رو دارم. شروع بازي است. اما بعد چيزهايي رو از دست خواهم داد.ابي قاه قاه خنديد:– بازندهٌ اصلي اونيه كه دلشو باخته.دختر خنديد:– درست مي‌گي. در بازي قبلي من باختم، چون دلم رو باخته بودم. اما اين بار پشتوانهٌ فكري جدي‌اي پيدا كرده‌ام. چند حركت رو مطلقاً انجام نخواهم داد و امكان مات شدن دوبارهٌ من امكان ناپذيره.ابي سوت بلند و ممتدي كشيد.– بازي تماشا داره؟– نه! بازي نيست. زندگي انسانها بازيچه نيست. با ارزشه! هركس و در هرسطح. اما اگه آدم پا پيش مي‌گذاره مشكلي رو حل كنه، تلاش و حركت و جنگه! آدم بايد مواظب ضربات و برد و باخت‌‌هاي اصلي خودش باشه. من نه فقط ضربه‌اي روكه قبلاً خوردم بايد جبران كنم. بلكه يك سطح بالاتر برنده هم بشم. غيرمنطقي است؟– نه! الآن از نظر فكري از مهرداد خيلي بالاتري. مهم‌تر ازآن، تنها نيستي. پشتوانه‌ داري‌. با كساني ارتباط داري‌كه خود به خود يكسري ضعفها و اشتباهات رو مرتكب نمي‌شي. خوشم اومد ازت.– من هم خوشم مي‌آد باهات حرف مي‌زنم، چون افكارم كمي سامان مي‌گيره. اما آرام نيستم. فكرم و دلم هركدوم يك سازي مي‌زنند و منو به يك سمتي مي‌كشند. اگه اين دو تا فقط يك حرف داشتند، چقدر راحت بودم.– آن وقت آدم فرشته بود. كاري روي زمين نداشت. ولي يه چيزي به نظرم رسيد كه به‌ت بگم. شايد بهم بخندي، اما حرف دلمه. توكه مي‌دوني من چقدرخوشم مي‌آد تو رو اذيت كنم. اما جدي مي‌گم. سعي كن پاك بموني همونطوركه تا حالا سعي كردي، باشي. همين!– خوب، معلومه!تا ساعت شش، لحظات تلخ و شيريني‌گذشت. تمام گذشته، روزها و ساعتها و لحظه‌هايي كه با هم بودند، به خاطرش مي‌آمد. مطمئن بود الآن او هم درهمين خيالات است، با يك تفاوت. يكي– از عشق مغرور بودكه آن را پاس داشته بود و ديگري سرافكنده كه حرمت آن شكسته بود.هنوز ساعت شش نشده بودكه زنگ در زده شد. ابي پايين رفت. دختر پشت پنجره دويد. عليرغم آنكه به خود تلقين كرده بود با آدم مهمي طرف نيست، اما قلبش به تندي مي‌زد. نه، چنان مي‌زد كه گويي داشت پاره مي‌شد. نگاه كرد. خودش بود. مهرداد. هيچ تغييري نكرده بود. همچنان زيبا و دوست داشتني و خوش لباس بود.سرش را به پايين انداخته بود. مثل قبل ظاهري خجالتي داشت. ابي لحظاتي بعد به اطاق هدايتش كرد. مينو كنار تراس ايستاده بود. مهرداد پا به اتاق گذاشت. كسي جز مينوآنجا نبود. پسر سلام كرد. لبخندي كوتاه، اما شيرين زد،گويي جانش خنديده باشد. صورتش سرخ شد. برق تند نگاهش فاصله بين خودش و دختر را دريد. مينو لبخند كوتاهي زد، نه آنچنان كه گويي پرتوي از اعماق جانش باشد. جانش هنوز بيمارتر از آن بود كه نوري از درون آن بتابد. اما صداي ضربان قلبش گويي‌گوشش را كر مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كرد، سُست شده و از درون مي‌‌‌لرزيد. هر دو نشستند. اتاق ساكت بود.گويي‌گذشته براي هر دو تداعي شده باشد. در فكر فرو رفتند. ابي سرفه‌اي كرده و شروع به تعارف كرد. شايد هيچ يك از آن دو صداي او را نشنيدند.مينو سر بلند كرد و به مهرداد كه سر به پايين داشت، نگريست. خودش بود. آدمي كه سه سال مقاومت كرده بود. تلاش كرده بود عشق را بكشد، با پاي خودش آمده بود. حالا چه خواهد شد؟ هر دو به آن فكر مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كردند. لحظه‌ها، سنگين، فشرده و تيره و سرد از رنجي بودندكه بر هر يك گذشته بود. فاصله‌اي را كه به وجود آمده بود. هيچ كلامي پر نمي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كرد. كرد.لحظه‌ها بي‌اطمينان بودند. شايد اميدي نبود. مگرآنكه آن همه بار تلخ در جان تكانده شود.ورود فريده با سيني شربت سنگيني سكوت را به هم زد. مهرداد بلند شد و سلام و احوالپرسي كوتاهي كرد. ابي فرصت را مناسب ديد. سيني شربت را به دست مهرداد داد و به سمت تراس دعوتش كرد. توي تراس فرش انداخته بودند.– اونجا! بفرماييد اونجا بنشينيد و صحبت كنيد يا با هم دعوا كنيد، آشتي كنيد، گريه كنيد، بخنديد. هرجوركه دوست داريد.چهرهٌ مهرداد از خوشحالي باز شد. سيني را گرفت.– آخه!– آخه نداره! مينو هم مي‌آد.دخترنگاهش كرد. پسر ايستاده بود. قامتش نگاه دختر را پركرد.چه زيبا ولي چه بي‌ارزش بود. قامتي كه فاصلهٌ بينشان شده بود.كاش كه قامت ديگري داشت. قامت زيبا و استور انساني، پُركننده فاصله‌ها.برخاست و لحظه‌اي خشمگين از خود پرسيد: « براي چي من اين آدم رو بايد دوست داشته باشم و نه هيچ آدم ديگري رو؟ چرا اين سگ رو و نه هيچ انساني رو؟ من چمه؟»– كجا بنشينيم؟مهرداد بود كه پرسيد و به مهر و شرم لبخندي زد.آه! بالاخره يك جمله. دربرهوت سكوت وتلخي و تنفر كه هركلامي را بينشان سوزانده بود، پيدا كردن يك جمله برايش مثل پيدا كردن آب در بيابان بود.آه كه چقدر صدا و پرسش ساده‌اش براي دختر دلنشين بود. با اين حال روي خوشي نشان نداد.– نمي‌دونم. فرقي نداره.و بر چهره‌اش كه كمي عبوس اما به روشني در هاله‌اي از غم بود، لبخند بي‌رنگ و و بي‌شوقي‎‎‎‎‎‎‎ نشست.«آه! چه سرد جواب داد.» پسرآه تلخي كشيد و بر چهره‌اش هاله اندوهي نشست. اندوهي كه ديگر با چهره‌اش كهنه وآشنا بود.رو به روي هم نشستند. دختر پشت به درب بلند و شيشه‌اي تراس داد و با خود گفت: «خوب، بالاخره قبل از ابديت و در عالم واقع، با هم رو به رو شديم. اما چه بيگانه.»مهرداد سرش را پايين انداخته بود. مثل همهٌ شرمنده‌ها، همهٌ آدمهايي كه در درس وفا و محبت باخته‌اند؛ مثل همه نامردها. احساس مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كرد صندوقي است؛ صندوقي در بسته كه قفلها بر دل و زبانش نهاده‌اند. آري. در او جرئت گفتن ساده‌ترين جملهٌ محبت آميز نبود. نه، بيش از همه خودش مي‌دانست كه كسي را دوست ندارد. هيچكس، نه خودش و نه حتي مينو را كه آنقدر برايش شيرين بود. سرش را بلند كرد و به او نگريست. چهره‌اش چه پاك و چه ساده بود. مثل آب زلالي كه دوست داري درمشت بگيري و به صورت و به روي چشمانت بپاشي. غبار از چهره و چشم برگيري و جرعه‌اي بنوشي، شايد كه اين بغض مانده درگلو، كنار برود و راه نفس، راه كلام باز شود.در خود رفت، فكور و غمگين. نه، عشقي درخود حس نمي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كرد. عشقي كه چونشهد جانش را پرمي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كرد، ديگر نبود. در وجودش، تنها زهري باقي مانده بود. زهر تنفر، از خودش و از همه كس و همه چيز. دلش مي‌خواست قلبش دوباره بتپد. اما مرده بود. با نوميدي وحشتناكي چنگ درچنگ بود.مينو كنار ديوار كزكرده بود. رنگ صورتش كم و بيش پريده بود و لبانش را به هم مي‌فشرد. زانوانش را بغل كرد. صورتش را روي زانوانش‌گذاشت. به مهرداد چشم دوخت. هنوز زيبا بود، چه زيبا. دوست داشت ساكت وآرام نگاهش كند و تمام لحظاتي را به خاطر بياورد كه درطول اين جدايي تلخ، آرزوي ديدنش را داشت. در اين سالها هميشه و تنها او را دوست داشت و نه هيچكس ديگري را. اما تلخي رنجي كه كشيده بود چون آتشي سوزان از اعماق جانش شعله مي‌كشيد. مژگانش از داغي اشكهايي كه حبسشان كرده بود، مي‌سوخت. پس رهايشان كرد. آرام بدون هيچ صدايي به روي گونه هايش غلطيدند. نمي‌خواست گريه كند، اما آنقدر ابر سياه در دلش انبار شده بود كه جلوگيري از باران و طوفان، ممكن نبود.پسر سر بلند كرد. به مينو نگريست كه حوض چشمان سياهش پرخون بود. باران اشكها بي‌صدا و صبور مي‌باريد. اشك نه، سيلابي بود. آنچه مي‌ديد فرياد خاموش دردي بودكه از جان جدا مي‌شد و او عليرغم سبعيت درون خود، آن را مي‌فهميد. هنوز آدم بود اگرچه. .. تكان خورد!منقلب شد. دلش مي‌خواست اين ابرهاي تيرهٌ كلفت و سياه درونش، با تندري دريده شود، برق كشنده‌اي، جانش را بدرد، سنگ سياه درونش را بشكافد، متلاشي و ريز ريزش كند و جانش رها شود. رها از سياهي‌اي‌كه اسير آن شده بود. در خود خروشيد. آه اگر كه يكبار ديگر من زنده و پاك شوم، ديگر به اين سرنوشت سياه و شوم، برنمي‌گردم. به نامردي،گردن نمي‌گذارم. من چه خوشبخت بودم با عشق. زنده بودم. شاد بودم. چرا كشتمش؟يكباره فرياد كشيد. نعره‌ا‌ي بلند از قعرجان، از درون دل سياه خود، به سوي پنجره‌اي كه رو به رويش بود و در پشت آن دانه‌هاي پاك باران مي‌باريد. دستها را به روي چشمان و دهان نهاد. از درد و سوز درون فرياد كشيد. فرياد كشيد از رنج روزها و شبهايي كه بر او نيزگذشته بود اما كسي نمي‌دانست. دوست داشت گريه كند،گريه‌اي سياه. در ميان سياهي دست و پا مي‌زد.گلويش از تلخي مي‌سوخت. پس گريست. بلند، بي‌محابا و پايان ناپذير. احساس مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كرد در ميان اشكهاي ندامتي راستين به دريا مي‌رسد. دريايي‌كه زنگار و سياهي كثافت درون خود را درآن مي‌تواند بشويد. بشويد و پاك شود . خنديد وگريست. گريه و خنده‌اي ديوانه و خوش.ابي به كمك دويد:– بچه‌ها شربتتون رو بخوريد. چرا گريه مي‌كنيد؟ ديگه تموم شد. هر چي بود تموم شد.صداي ابي درگوش هيچيك فرو نمي‌رفت. اشك وصداي گريهٌ هيچ كدام خاموشي نمي‌گرفت. دختر هنوز آن همه رنج را از دل بيرون نريخته بود و پسرگريزان از سياهي درون خود، به اشك‌هاي ندامت خود چنان آويخته بود،كه گويي به چراغي در تاريكي.فريده در حالي كه سعي مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كرد بغضش را پنهان كند، به كمك ابي آمد. اما تمام احساسات خواهرانه‌اش تحريك شده بود:– خدا مرگم بده. خوب نيست. چرا شما اينجورگريه مي‌كنيد؟ مهرداد آقا، تو را به خدا شما آروم بگيريد. دل آدم آتيش مي‌گيره. همه‌اش كه تقصير شما نبود. ماشاءالله به اون مامانت. تا پاي جادو و جمبل هم رفت. خجالت داره گفتنش، اما دور و بري‌هاي شما ماشاءالله يك سلام به انسانيت نكرده بودند. يكيشون يك قدم براي شما برنداشت. مُردنتون براشون شيرين‌تر بود تا به هم رسيدنتون. فكر كردند، مهم نيست. اين اتفاقات پيش مي‌آد و مي‌گذره و تموم مي‌شه . اما من ديدم كه خواهرم چي كشيد. مثل يك بوتهٌ گل بودكه يكهو از ريشه خشك شد. ديگه كسي خنده‌اش رو نديد.گفت و خودش هم زد زيرگريه. آه كه چه روزهاي بدي را ديده بود.ابي خواست چيزي بگويد اما كه نتوانست. سر مهرداد را در بغل گرفت. او هم اشك ريخت. آنچه گذشته بود، ظلم بود. ظلمي‌كه برعاطفه‌هايشان سنگيني مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كرد. با اين حال سعي كرد حرف بزند:– مهرداد! مهرداد بس كن هق هق رو! به خدا يك فرصت خوب دوباره پيش اومده. تو ديگه مردي شدي، من همسن توام. ببين خانواده تشكيل دادم. نمي‌توني راه سرگردوني روكه پيش گرفتي تا ابد بري. به خودت بد مي‌كني. براي مينوهم اين چندسال كافيه. باوركن همه چيز در دست خودته. سعي كن اراده كني. مي‌توني. ما همه‌مون مثل دوست دركنارت هستيم. حتي مينو انتظار نداره‌كه تو به خودت زحمت بدي و دوستش داشته باشي. ما فقط دوستان واقعي توهستيم. دلمون مي‌خواد بهتر زندگي كني. همين.– ساكت شو! راحتم بگذار. بگذار بميرم. شما چه مي‌دونيد من با خودم چه كردم؟ زندگيمو به آتيش كشيدم. كاري كردم كه همه از من رو برگردوندند. باعث سرافكندگي مامانم شدم. كاري كردم كه هرشب گريه كنه. هرشب! نگذاشتم خوشحالي جدايي من و مينو، خوشبختش كنه. تو كه زمين و زمان رو به گند نكشيدي بفهمي من چي مي‌گم! تو كه مثل سگ زندگي نكردي كه بفهمي من چي مي‌گم؟ آن شب بهت گفتم من يك حيوونم. فكر كردي مستم و صبح كه بشه ادعاي انسانيت مي‌كنم. اما نه! آدم با انصافي هستم. حتي نمي‌تونم عذرخواهي كنم. برو، برو، بگذار به حال خودم گريه كنم.ابي مأيوس شد و مهرداد را به حال خود رها كرد. نمي‌توانست بفهمد اين همه تنفر و سنگدلي چيست و چه فايده‌اي دارد؟به مينو نگاه كردكه افسردگي چهره وسرخي چشمانش قلب را مي‌دريد. همچنان در سه كنج كزكرده، مانده بود. عصباني شد و در دل به مهرداد لعنت كرد و فحش داد. دلش مي‌خواست بلندش كند و از بالاي تراس به بيرون پرتابش كند. زنده بودنش چه فايده‌اي داشت؟ خودش هم يك مرد بود. اما نمي‌فهميد بعضي از مردها چرا اينجورند؟ چرا بايد يك دوره ويا همهٌ عمر در لجن خود را خفه كنند! چه مرگشونه؟ سر در نمي‌آورد.به مينو نگريست و سري با تأسف تكان داد.مينو لبخندي زد.شكيبا و صبور مي‌نمود، اشاره كرد كه ناراحت نباش. مهم نيست. برو!مهرداد را بهتر از هركس مي‌شناخت. ابي لبخند برادرانه و پُرمحبتي به او زد. دست فريده را گرفت و بلندش كرد. با نا اميدي‌گفت:– مهرداد جان ما رفتيم. هر جور دوست داري! راحت باش.نفس عميقي از غيض كشيد. چه لحظه‌هاي خفه و دلگيري بودند. كوباران؟ ببار باران!غروب شده بود و هوا رو به تاريكي مي‌رفت. دختر به آسمان نگريست. ابرهاي سياه پيش مي‌آمدند و باد و خاك تندي برخاسته بود.گريهٌ مهرداد به هق هق نشسته بود. آرام و يكنواخت. همچو صداي پاروهايي چوبي كه قايق درهم شكسته‌اي را بر دريايي به جلو برانند. دريايي آبي، پاك، زيبا.به جلو مي‌رفت. حركت مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كرد. از گذشته، از لجن دور مي‌شد. دور.آنقدر كه احساس جدايي كرد. احساس فاصله‌اي بين خواب و بيداري درخود كرد. احساس هشياري. بيدارشدن. اراده كردن.گويي كه به ساحلي بايد پا مي‌‌گذاشت. ساحلي امن. ساحلي پاك. احساس شوق كرد. هق هق‌اش پايان يافته بود. سينه‌اش سبك شده بود. مي‌توانست دوست داشته باشد. خودش را و او را. او را كه اشكهايش مثل باران بود. باراني كه خاك سياه شده‌اي چون او را نيز، شسته و مهربان كرده بود. ديگر همه چيز را درخود باور داشت. سرش را روي زمين نهاد. در نزديك زانوان در بغل گرفته دختر.– مينو! منو ببخش! من پشيمونم! تو رو دوست دارم، هميشه داشتم.يكبار گفت و شرمگين باقي ماند.دخترتكان خورد. خنجري‌كه سينه و قلبش را همواره مي‌شكافت، گويي كه ازگلويش بيرون آمد. از درد زار زد، كوتاه و در خود. شيوني خاموش كه كسي صداي آن را نشنيد. درگلويش خنده و گريه درهم آميخته بودند.– مهرداد پاشو!مهرداد سر بلندكرد. صورتش سرخ و خيس اشك بود. اما چهره‌اش مي‌خنديد. خنده‌اي زيبا كه برچهره‌اش رنگ زندگي بخشيده بود. نگاه و چشمانش آشنا بود.آنگونه كه دختر آن را از آن خود مي‌دانست و مي‌خواست: «گرم و مهربان.» پس خنديد. خنده‌اي‌كه چون قوس رنگين كماني پس از باران زيبا بود. شوقي كامل و از درون جان. با هم خنديدند. خنديدند و از خوشحالي گريستند و دوباره خنديدند:– تو خنده داري.– تو ديوونه‌اي.– تو عاشقي.– تو هم هستي.و باز خنديدند. قاه قاه!ابي و فريده خوشحال و اندكي نگران از اين ديوانگي‌ها نگاهشان مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كردند.ابي نفس راحتي كشيد.– خوب! به خيرگذشت. اين مهرداد عجب ديوونه‌ايه. ولي مينو خوب شناختتش. الآن مجبور مي‌شن قطع كنن. بارون گرفت.غرش رعد، دل ابري را پاره مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كرد. دانه هاي تك تك و ريز باران شديد شد. باد پنجره‌‌هاي تراس را به هم مي‌كوبيد.– مي‌آييد تو، يا زير بارون باز هم مي‌خنديد. مي‌خوام پنجره رو ببندم.كسي جواب او را نداد. صداي خنده قطع نشد. تا كه رگبار تندي، هردو را خيس و ساكت كرد. باران زيبا بود. هر دوآن را حس مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كردند. نزديك به هم، چسبيده به ديوار نشسته بودند. بينشان هيچ فاصله اي نبود. نه فاصلهٌ سه سال، نه فاصلهٌ تنفر و نه فاصلهٌ طبقاتي و خانوادگي و نه بي‌اعتمادي. بينشان باران بود و نزديكي. نزديك به يكديگر بودند. حتي نزديكتر از چند سانتي متر فاصله‌اي كه با هم داشتند. نزديك و نزديكتر؛ هركدام در قلب آن ديگري بود.تنها فاصله، فاصلهٌ تن‌هايشان بود. حتي فاصلهٌ فكري بينشان هم پرشدني بود.باران مي‌باريد. جويبار كوچك گل آلودي از رگبار،گرد و خاك تراس را شسته و به سوي ناودان مي‌برد. هر دو خاموش، به صداي باران گوش مي‌دادند. پسربه آن اشاره كرد:– نيگا كن! بارون تراس رو شست.– همه جا رو شست. طبيعت، روحي پاك و زيباست.– شنيده بودم گريه بر هر درد بي‌درمان دوا است. اما امروز به چشم خودم ديدم. كه يه جور ديگه‌اي شدم. اولش مثل يه سنگ بودم با قلبي پر از تنفر. بعد نمي‌دونم چي شد كه دلم خواست واقعاً گريه كنم. يه وقتهايي هم قبلاً گريه كرده بودم. اما اين بار عجيب بود. چطوري بگم برات. گوش مي‌كني؟– آره! بگو! جالبه.– ديدي خودت؟– آره. ديدم.پسر ساكت شد. نتوانست چيز بيشتري بگويد.– همون! نمي‌دونم چرا دلم مي‌خواد باز هم گريه كنم.– دختر با تعجب نگاهش كرد.حلقه‌اي اشك پاي چشمانش جمع شده بود. از درون آن نگاهش، زلال، گرم و جاري، در نگاه دختر گره خورد و ماند.گويي‌كه جانش را شخم مي‌زد. به صورت هر دو خون دويده بود. جاي انكاري نبود. عشق آشنا و درجان هر دو بود. قطرات اشكي كه درچشم پسر جمع شده بود بر صورتش لغزيد. سرش را پيش آورد، نزديك آنقدر كه ديگر فاصله‌اي بين صورتشان نبود. اما نه!دختر خود را به سرعت كنار كشيد.– ناراحت شدي؟پسر اشكهاي‌گونه‌اش را پاك كرد.– نه! حق داري.– مي‌توني گريه نكني؟ مي‌خوام باهات صحبت كنم.– باشه! صحبت كن! من گوش مي‌كنم. ولي به‌ت بگم. من براي همه چي حاضرم.دختر آرام اما جدي گفت:– بحث هيچ چيز نيست. جز بحث خودت و زندگيت. ابي اشاره‌اي كرد كه ما مي‌خواهيم مثل دوست دركنار تو باشيم.– چرا مثل دوست؟ ولي ما همديگر رو دوست داريم. شايد هم ازم متنفري. خوب حق داري.– نه به خاطر تنفر كه طبيعيه، وقتي رنجي به آدم تحميل بشه، بعداً به زهر به كينه و تنفر تبديل مي‌شه. اما نه! من از كسي متنفر نيستم. نه خودم، نه تو، و نه از هيچكس ديگري.– آه. خدا رو شكر. پس ديگه چي مي‌مونه؟ طول مي‌كشه تا دوباره دوستم داشته باشي؟ شايد مي‌خواي نازكني؟ باشه نازكن. هرچقدركه دوست داري ...دختر از خشم و خجالتِ هم زباني با يك لات، لب به دندان گزيد: «پروردگارا! اين ديگه كيه؟ همكلام آدميزاد نيست.»جدي گفت:– ساكت شو! تا پايان صحبتم اجازه نداري حرفمو قطع كني.پسر جا خورد. شايد هم به‌ش برخورد: «عجب! اين ديگه كيه؟ داد هم مي‌زنه. اما خوب حق داره. بگذار عقده دلشو خالي كنه.»– واقعيت اينه كه سه سال گذشته. هركدوم از ما اين سه سال رو يه جوري گذرونديم. من درباره تو كليت زندگي اين سه ساله‌ات رو مي‌دونم. اما تو دربارهٌ من هيچي نمي‌دوني.پسر دوباره حرف دختر را قطع كرد و با تندي گفت:– چطور هيچي نمي‌دونم؟! تمام اين سه سال تو منو دوست داشتي. فقط منو! من مطمئنم تو پاكي. بقيه‌اش كشكه. هيچي نيست.– مي‌شه لطفاً حرفمو قطع نكني؟پسر سرفه‌اي كرد:– ببخشيد!عجب لات عريض و طويلي شده بود. اما دختر ترسي نداشت. تصميم گرفت حسابي حالش را بگيرد.– نمي‌تونم همه چيز رو دربارهٌ خودم برات بگم. اما يه داستاني رو مي‌گم تا با شرايط فعلي من آشنا بشي. اگر كلي برات بگم، موضوع اينه كه من مثل گذشته يك آزاد نيستم كه بتونم براي خودم تصميم بگيرم. راستش توي اين سه سال يه اتفاقاتي افتاده. خوب، هركس تو زندگي حوادث تلخ يا روزهاي تلخي داره. براي من هم چنين حادثه‌اي با رفتن تو پيش اومد. ظاهراً فقط يك ضربه بود. اما شايد من خيلي شكننده بودم. انگار زندگيم تموم شد. يا مثل يك شمع فوت شدم. روحم، قلبم و غرورم همه مرده بود. داس ظلم خوشهٌ‌هاي زندگي رو در من درو كرده بود. ديگه به زندگيم كه فقط جسمم از آن مونده بود، علاقه‌اي نداشتم. تا يه روزي يه اتفاق ساده منو متوجه چيزي كرد. قدسي كه يادته! خانم صاحبخانه‌مون كه باهاش دوستم. رفتم پيشش و به شوخي يا جدي بهش‌گفتم: « قدسي اومدم ازت خداحافظي كنم. مي‌خوام خودكشي‌كنم. فكر مي‌كني چي مي‌شه من بميرم؟» نگاه التماس‌آميزي به من‌كرد وگفت:« نه مينو جون، قربونت، تو رو خدا اينكارو نكني ها! چون اون وقت از فرداش من بايد راه پله‌ها و راهرو رو دستمال بكشم و پاك كنم. چون مامانت كه نمي‌تونه. من چهار تا بچه دارم و نمي‌رسم. لطفاً اين دفعه رو به خاطر من فداكاري كن و زنده باش.» نمي‌دوني چقدر از جواب ساده‌اش خنده‌ام گرفت وخوشم اومد. واقعاً راست مي‌گفت. اما بعد يه اتفاق جدي‌تري افتاد. خوب توكه خودت از سختي زندگي ما خبر داشتي. پدرم زير بار فشار دو تا خانواده بود. تمام شب و روزش تو بيابون توسرما و گرما رو كاميون مي‌گذشت. اون هم كاميونِ مردم. اين بيچاره خرحمالي‌اش رو مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كرد.سالها بود آرزو داشت پولي قرض كنه و يك كاميون بخره. تا اينكه يكي حاضر شد به‌ش اين پولو قرض بده، اما دخترشو ازش خواستگاري كرده بود. پدرم با شرمندگي اين بدبختي‌اش رو با من درميون گذاشت. فقط هم با من نه هيچكس ديگه. گفت من يا خواهرم بايد قبول كنيم تا اون بيچاره از زير باركمرشكن زندگي بياد بيرون و وضع بقيه هم خوب بشه. سالها بود كه همه خيلي سخت زندگي مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كرديم و روز به روز هم وضعمان بدتر مي‌شد. من به آنچه كه پدرم از ما خواسته بود، فكر كردم. كمترين علاقه‌اي به زندگي در من نمونده بود. من مي‌دونستم تو چرا منو ترك كردي. اگرچه حتي يك كلام هم توضيح ندادي و باز هم مي‌دونستم هرگز برنمي‌گردي و خنجري روكه تو قلبم زدي، درنمي‌آري. با اين حال دوستت داشتم و مطمئن بودم ديگه به كسي دل نمي‌بندم. به هيچكس! و حالا پدرم ازمن فداكاري مي‌خواست. من هيچوقت آدم فداكاري نبودم. اما دلم سوخت وته موندهٌ زندگيم هم برام اهميتي نداشت. فريده نامزد داشت و نامزدش رو هم دوست داشت. پس من قبول كردم. اما به پدرم گفتم تا قبل از ديپلم، آن آدم حق نداره به خواستگاريم بياد.آن آدم قبول كرد و پولو به پدرم قرض داد. حالا يك سال گذشته و يك سال هم مونده. من اون آدمو نديدم، ولي زن داره. يه آخوند ثروتمنديه كه از زن اولش بچه دار نشده. مي‌خواد يه دختر بگيره. نفرت انگيزه. نيست؟ اما هرچه نفرت انگيزتر، بهتر. دلم اسير نمي‌شه‌. اين بود معني اينكه بهت گفتم من نه تنها آزاد نيستم. بلكه پيش فروش هم شده‌ام، مي‌فهمي؟ اما مي‌تونم مثل دوست به‌ت كمك كنم. زندگي‌ات برام مهمه. مي‌خوام كه به اين وضع پايان بدي. جدي مي‌گم!و ساكت شد.پسر چنان به ديوار چسبيده بود كه گويي پرس شده باشد. چشمها و دهانش خشك شده بود. نفس نمي‌كشيد. دستهايش را كه مشت كرده بود، بالا آورد و سه بار محكم در پيشاني‌اش كوبيد. احساس مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كرد دلش پاره و متلاشي مي‌شود. كثافت و بي‌شرمي‌اي كه جانش را پركرده بود، بالا مي‌آمد و حال تهوع داشت. مي‌خواست داد بزند، حرف بزند. اما در حال خفه شدن بود. فرياد منقطع كوتاهي كشيد:–نه! نه!دخترليوان شربت را كه قطرهٌ گل آلود باران درآن چكيده بود، به سمتش دراز كرد.پسر ليوان را گرفت و به زمين كوبيد. با صداي بلندي شكست و ذرات شيشه و شربت در تراس پاشيده شد.چه صداي خوبي! صداي شكستن، خردكردن. وقتي كه صداي درون خود را نمي‌تواني بيان كني، به گوش كسي برساني. ناگهان برگشت و برافروخته رو به دخترگفت:– ولي من نمي‌گذارم! من زنده‌ام. من هستم. اينو بدون! مي‌كشمشون!و سرش را كه در ميان دستها محكم مي‌فشرد، روي زانوان گذاشت.دخترآرام به پشتش زد.– گوش كن مهرداد، شايد راه حلي باشه. بگذار صحبت كنيم. چرا اينقدر تحملت كمه؟پسر سر از زانوان برداشت، به دختر كه بسيارآرام بود نگاه كرد و سرتكان داد:– من؟ تحمل من كمه؟ تو مي‌دوني چي واسه من تعريف كردي؟ اگه سنگ هم بود، آب مي‌شد و مي‌مرد. راستش از خجالت مردم و زنده شدم. ولي من نمي‌دونستم. فكر مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كردم فراموشم مي‌كني و يه جاي ديگه با يك آدم ديگه خوشبخت مي‌شي. پس واي بر من!– اما تو از من نپرسيدي كه با كس ديگه‌اي خوشبخت مي‌شم يا نه ؟– ديگه ناراحت نباش! تموم شد. من هستم. من همه كاري مي‌كنم. من اين پولو پس مي‌دم. فراهم مي‌كنم. من اينقدر هم بي‌شرف نيستم. يعني اصلاً بي‌غيرت نيستم.– خوب! اما گوش كن! من از وضع تو خبردارم و مي‌دونم كه يه پاپاسي هم پول– نداري. بعضي مردها مثل تو پولشونو به پاي شراب و قمار و...مي‌ريزن و بعضي مردا هم پولشونو جمع مي‌كنن، دخترا رو پيش خريد مي‌كنن. سر و ته يك كرباسيد. با اين حال از دل همين زندگي‌هاي پُرننگ، آدم مي‌تونه راه به سوي زندگي انسان هم باز كنه. موافقي؟– آره! من از فردا آدم ديگه‌اي مي‌شم. قول مردونه مي‌دم كه مهرداد قبلي ديگه وجود نداره. دلم برات واقعاً سوخت. حرفات كه يادم مي‌افته گريه‌ام مي‌گيره. چي‌گفتي؟! تو و اين داستان؟ نمي‌تونم روي زمين بند بشم. چطور تحمل مي‌كني؟ تقصير من هم هست.– خيلي خوب! توكه همه‌اش به حال خودت گريه كردي. بعداً براي من هم گريه كن. سنگهاي دلت نرم مي‌شه. قلبت هم مهربون مي‌شه. اما باوركن بدتر از اين داستان بر من گذشته.– چي؟ بدتر؟ پس چطوري منو هنوز دوست داري؟دختر خنديد.– خودمم همين سؤال رو دارم. اما از موضوع پرت نشيم. راه حل!– من به‌ت گفتم. من تو رو نجات مي‌دم. من اين پولو فردا قرض مي‌كنم. اما چقدر هست.دختر باز خنديد. غش غش.– مگه اميرارسلاني كه منو نجات بدي؟ اين پول خيلي زياده! تو نمي‌توني قرض كني. اولاً كه با زندگي‌اي كه تو داشتي، هيچكس به‌ت اعتماد نداره، ثانياً ما يك سال تمام وقت داريم، نياز به قرض نيست. كافيه زندگيت رو عوض كني.– يك سال! مگه مي‌شه تحمل كرد. اون وقت همه‌اش دلم شور مي‌زنه. نه! من مي‌تونم يك شبه همه‌اش رو تو قمار ببرم. باوركن!– باوركن خفه بشي دردم كمتره. يه دفعه بهت مي‌گم براي هميشه! بايد درست زندگي كني! دفتر اين سه سال رو ببند و لاش رو هم باز نكن. قمارچيه؟ برو براي زندگي خودت قماركن! زندگي من نياز به قمار تو نداره. به اندازه يك ريگ هم باهات شوخي ندارم.– اوهو! با من تند نرو! چپ اندر قيچي‌ام كردي. فكر نمي‌كني از كوره درمي‌رم. تو كه منو مي‌شناسي. بدتر هم شده‌ام.– ازكوره در برو! چيكار مي‌خواي بكني؟ اين يكي ليوان شربت رو هم بزن بشكن! فكر نمي‌كني اون وقت درباره‌ات قضاوت مي‌شه كه قد يه بچه هم عقل تو كله‌ات نيست. باوجود اينكه اين همه وظيفه جلوي روت داري!– الله اكبر! تو چي شدي دختر؟ مثل پاره آجر مي‌خوري تو كلهٌ آدم! اينقدر حرف قلمبه سلمبه ازكجا ياد گرفتي؟ باشه نوكرتم! هر چي بگي قبول.– مهرداد، من به نوكر احتياج ندارم! من عاشق كسي شدم كه گل سرسبد بود و دوست داشتنش باعث افتخار بود. حالا هم همون رو مي‌خوام، نه يك لات رو. لحن«لاتي» رو كه عمداً به عنوان ضد كاراكتر، استفاده مي‌كني تموم كن! تموم! من مينو هستم و تو مهرداد. همون آدمهاي قبل. نمي‌خوام آثار اين سه سال رو ببينم. نه در تو و نه در خودم. اگه نمي‌توني بگو كه خداحافظي كنيم.– چي؟ خداحافظي؟ مگه با جنازه‌ام خداحافظي كني. اما تو چقدر عوض شدي؟ فكرش رو نمي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كردم.و دو سه تا سرفه كرد:– خوب بفرماييد باز هم صحبت داريد؟ ديگه آدم با تربيتي مي‌شم.– تو الآن روزها كار مي‌كني؟ آره؟– درسته!– پس بعد از ظهرها وقت داري. به نظرمن درست رو شروع كن و شهريور ديپلمت رو بگير. حتماً قبول مي‌شي، چون همه رو بلدي. بعد شغل بهتري مي‌توني بگيري.– چي؟ درس؟ اون هم شهريور امتحان بدم؟ مي‌دوني سه ساله مغز من اصلاً كار نكرده. مگه مي‌شه؟– بايد اين سه سال رو از فكر و روحت بيرون كني. فكر كن يه محصلي، خرداد تصادف كردي و حالا براي شهريور با تمام علاقه مي‌خواهي سال آخر رو تموم كني. چطور ممكنه تو نتوني؟ چطور؟ مگه تو مهرداد نيستي؟ اگه هستي، پس مي‌شه. درسته؟– آره! اگه بخوام مي‌شه. يعني، ديگه بايد اين كارو بكنم. حتميه. بايد جبران كنم.همه چيز رو.– مهرداد، همه چيز بستگي به جديت تو داره، همه چيز. باوركن!– آخ! ياد آن موضوع كه مي‌افتم، تنم مي‌لرزه.– برات خوبه. من مطمئنم تو مي‌توني اراده كني و زندگيت تغيير كنه. اما مهرداد اراده به تنهايي كافي نيست. تغييرات انسان پشتوانه فكري قوي و ايمان لازم داره.– از من خاطر جمع باش!– درست! اما من وقتي خاطرم جمعه كه تو يه كار ديگه هم بكني.– چه كاري؟– كتاب بخوني.كتابهايي رو كه برات مي‌فرستم بخوني. جزو شروط ما باشه.– چي؟ خداي من كتاب؟ يعني هم بايد كار كنم، هم درس بخونم ، هم كتاب بخونم. مي‌دوني چه سخته؟ يكدفعه اين همه با هم!– آره! اما من از توكاري رو نمي‌خوام كه خودم نكرده باشم. فكر مي‌كني خيلي از من كمتري؟– من؟ نه من از هيچ زني خودمو كمتر نمي‌دونم. ولي راستش توخيلي عوض شدي. بزرگ شدي، يا نمي‌دونم، يادم نمي‌آد تو اينطور بوده باشي! يه آدم ديگه شدي، انتظار نداشتم. سفت واميستي.– خوب، بالاخره روزي پنجاه صفحه كتاب مي‌خوني؟ تمام جمعه ها رو هم بيكاري و وقت داري. چطوره؟– تسليم. تسليم. امان از دست اين دل!دستاشو بالا برد. هردو بلند خنديدند. آنچنان بلند كه بالاخره صداي ابي از داخل اتاق بلند شد:– اونجا چه خبره؟ بلند بگوييد ما هم بخنديم. حسوديمون شد. ما كه از دلشوره اينجا دل پيچه گرفتيم. بالاخره ما خوشحال بشيم؟دختر بلند وتند جواب داد:– اين تحفهٌ نظنز اصلاً جاي حسودي نداره.همه خنديدند. زندگي، دوباره به سوي آنها رخ گشوده بود. لبخند، چون شكوفه ، بر لبهايشان نشسته بود. هوا پس از آن رگبار لطيف شده بود. جهنم تابستان گمشده بود اگرچه كوتاه. طاق آسمان، بالاي شهر كثيف پر دود، شسته از باران، زيبا، پاك و پرستاره بود. مي‌شد دوباره زندگي كرد.گر چه فاصله‌هايي نو شكل گرفته بود.– بياين شام بخورين! يكربع به هشته، مينو تو ديرت مي‌شه! نمي‌خواي بري خونه؟– چرا، اومدم!– تو شام مي‌خوري؟ من كه نمي‌تونم. بايد زودتر برم.– شام؟ نه! دارم خفه مي‌شم. فقط آب. من مي‌رسونمت. ماشينم سركوچه است.هر دو برخاستند و به سوي در اتاق رفتند.– ابي جون خيلي ممنوع از لطفت. ولي ما بايد بريم. ديرش شده.– كجا؟ نمي‌شه‌. شام.دختركفشهايش را پوشيد و خداحافظي كرد و از پله‌ها پايين رفت. مي‌دانست ابي ول كن نيست. پسر هم به دنبالش دويد. از در بيرون رفتند. چراغهاي طبقهٌ پايين خاموش بود. حتماً عموجان و زن عمو جايي رفته بودند. چه بهتر كه نفهميدند چه اتفاقي افتاده.– اونجا پارك كردم. اون طرف بلوار. نگران نباش. زود مي‌رسونمت.– فكر نمي‌كنم. پشت چراغ قرمز و با اين ترافيك يك ساعتي توي راهيم.– اوه! عجب شبي بود! همه چيز يكدفعه عوض شد. هنوز شوكه‌ام. نفهميدم چي شد؟– نفهميدي چي شد؟ يا آن چيزهايي كه فهميدي خيلي وحشتناك وجدي بودند؟– آره وحشتناك! هيچوقت فكر نمي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كردم، اينقدر مقصرم. چه خجالتي داره! صبح به صبح تو آينه به خودم نيگا مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كردم و مي‌گفتم:“به! به!” حالا مي‌خوام از خودم در برم.– ولي به نظر من چندان هم مقصر نيستي.پسربا تعجب و حيرت نگاهش كرد:– چطور؟! مي‌خواهي دلداريم بدي؟– نه! يه طور ديگه فكر مي‌كنم. درسته كه ما ظاهراً مسئول اشتباهاتمون هستيم. اما مقصر اصلي ما نيستيم. حتي خانواده‌هامون هم نيستند. نيگاكن ما الآن توي شهريم. شهر بزرگ و يك جامعه چند ميليوني. تك تك ما هم جزيي از اين جامعه هستيم. اما ارزشهاي آن را ما خلق نكرديم. هرچي هست، ما محكوم به تن دادن هستيم. ستم، تحقير، تجاوز به حقوق انساني، امري روزمره و عاديه. ديگران نسبت به تو و تو نسبت به ديگران. چه جهنمي! اما نمي‌خواهم الآن ديگه درباره‌اش صحبت كنيم.كتابهايي رو كه برات مي‌فرستم، بخون. خيلي زود، خودت حقايق عجيبي روكشف مي‌كني. الآن كه خيلي خسته‌ام. مي‌توني لطفاً يك نارنگي برام پوست كني؟– چي؟ چي خواستي؟پسر با تعجب توي صورت دختر خنديد.– گفتم: « مي‌توني لطفاً يك نارنگي برام پوست بكني؟».– اوه! چه يادت مونده. خاطرات شيريني بودند. نه! اما اون موقع عيد بود. چه بهانه‌هاي شيريني. تمام نارنگي‌هاي عيد رو برات دزديدم.– آره! هميشه با منند. زمستون و تابستون. عوض هم نمي‌شن.– حالا من يك آرزو مي‌كنم: مي‌توني از دب اصغر يك ستاره برام بچيني؟– نه! بايد تا زمستون صبر كني. تو آسمون نيست. آرزوت دوره. يه چيز ديگه بخواه.– من آرزو مي‌كنم تو يه شاخه گل بشي.– و من آرزو مي‌كنم توگل رو نچيني.– نمي‌چينم هيچوقت.– حالا تو آرزو كن.– من آرزو مي‌كنم تو خورشيد بشي.– اگه خورشيد بشم تو صحرا مي‌شي ، مي‌سوزي، هميشه مي‌سوزي.– پس دريا بشو.– دريا مي‌شم و تو ماهي شو و در دل من باش ، هميشه.– نه تو آسمون شو و من پرنده كه هميشه آزاد باشم، هميشه، …تموم!– تو آخر شعر و عوض كردي.– آخه فكرم عوض شده، دنيا به چشمم عوض شده. آرزوهام عوض شده.– بهتر شده يا بدتر؟– الآن كه خوبه. فردا رو هيچ كس نمي‌دونه، اما مي‌تونه حدس بزنه.– رسيديم.– خوب شب قشنگ، ساعات قشنگ هم به پايان رسيد، مثل عمر كوتاه همهٌ زيباييها. روٌيايي بود يا كه سراب؟ دوباره بايد با واقعيت رو به رو شد.– نه واقعي بود. براي من مثل مرگ و زندگي بود. بعد از سه سال سياه، دوباره بازگشت به زندگي نه روٌياست نه سراب! احساس مي‌كنم خودم هستم. زنده‌ام، خوشحالم. شايدم خوشبخت. ولي ترس دارم.– نترس! آنچه كه تو رو رنج مي‌ده، براي من هم هست. ولي تو نمي‌دوني. پس تن نده. به ضعف تسليم نشو.به پيچ كوچه رسيدند. دم پله‌ها ايستادند. كوچه از باران سرشب خيس بود. آسمان صاف، بلند و پرستاره بالاي كوچه ايستاده بود. پسر با شوق گفت:– يادته! از همينجا اون بالا دب اكبر چه خوشگل بود.– آره! هيچي يادم نرفته. بشينيم روي پله ؟– بشينيم. اين كوچه و ستاره‌هاي بالاي سرش تو خيالم مونده بود. آسمون بالاي اين پيچ. شايد حتي اين ديوارها وكوچهٌ خالي رو دوست دارم. خيلي وقتا يواشكي مي‌اومدم و دق دلم رو خالي مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كردم و مي‌رفتم. اما نمي‌ديدمت.– هوم. هميشه اومدنت رو حس مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كردم.هر دو نشستند. كنارهم، درخلوت‌كوچه. در تاريكي شب.– چه ساكته. آدم حرف مي‌زنه، فكرمي‌كنه، در و ديوار هم دارن گوش مي‌دن. حتي سوسكها. آدمو خجالت مي‌دن.– پس هيچي نگو! من خودم مي‌دونم چي مي‌خواي بگي.– ولي تو بگو! كي دوباره همديگه رو ببينيم؟– نمي‌دونم. شايد نشه. خانواده‌ام نسبت به توخيلي حساسيت پيدا كرده‌اند. فكر نمي‌كنم ديگه مثل گذشته بتونيم رفت وآمد كنيم. پدرم قسم خورده قلم پاتو بشكنه.– حق دارن. خيلي بد شد. هرچي فكر مي‌كنم چطور اون رفتار وكردم، نمي‌فهمم. خودمم عذاب مي‌كشيدم. مثل كابوس بود. يه شب يه خوابي ديدم. درخت آلبالوي تو حياطمون يادت مي‌آد؟ عيد چقدر شكوفه داشت. آنقدر خوشگل بود كه بابام اجازه نمي‌داد كسي از آن طرف باغچه رد بشه، نكنه كه شكوفه‌هاش بريزه. تو خواب ديدم زير درخت آلبالو هستيم. من دستم روي شونه‌هاي تو بود، اما يكدفعه نفهميدم چي شدكه من درخت آلبالو رو تكون دادم. شكوفه‌هاش ريخت. بعد هركاري مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كردم بقيه‌اش نريزه فايده نداشت. وحشت كرده بودم. اما شكوفه‌ها زمينو پر كرده بودند. درخت خشك و خالي شده بود و من از ترس، خشكم زده بود. توگريه مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كردي. بعد رفتي. بيدار شدم.ساكت شد. آهي كشيد. دختر هم ساكت بود. هر دو به صداي شب، به صداهاي دورگوش مي‌دادند. دختر سكوت را شكست:– نبايد به گذشته برگرديم. گفتم: اينقدرهم تو مقصر نبودي. باوركن. كتابي رو كه برات فرستاده‌ام بخون، فكرت آزادتر مي‌شه. كتاب از عشق ديگه‌اي حرف مي‌زنه كه اون هم واقعيه. گاه تو كتابها از عشقهاي ديگه‌اي حرف مي‌زنند. عشقهايي‌كه وقتي دل آدم با اونها پرمي‌شه، ديگه هميشه زنده است.هميشه آزاده. بدون ترس از اينكه يه روز بميره وآدم تنها بشه.– شايد! ولي از من ديگه مطمئن باش.– تو منو مطمئن كن ! كتاب رو كه خوندي. يك صفحه برام بنويس. من هم جواب مي‌نويسم.– راستي! تو هنوز هم نويسندگي رو دوست داري؟– من عاشق قلمم. اما افسوس كه دو دست سياه قدرتمند، رو شونه هنرمنده. اگه يه جاي هنر راستيني جوانه بزنه، اين دستاي سياه تكونش مي‌دن، تا ريشه‌اش رو خشك كنن.– چطور؟– هيچي. هرچي‌آدم بزرگتر مي‌شه، سرشو بالاتر بگيره، مي‌بينه ديوار ظلم هم مثل قلهٌ عشق بالا و بالاتر رفته.– عجب!– ولي خوب، براي امروز اين حرفها زياد بود. دفتر جيبي‌ات رو بده، مي‌خوام يه چيزي برات توش بنويسم. بريم اونجا زير نور چراغ برق.– اوه!دفترجيبي‌اش را درآورد. سطري را نشان داد:– بگير! همين جا بنويس.– ولي جمله‌اش مال خودم نيست. اما قشنگه خيلي قشنگ.– عيبي نداره. بنويس!– « گل از راه مرگ به زندگي باز مي‌گرددو عشق تنها پس از جدايي مي‌تواند به عظمت برسد!»_ ببينم چي نوشتي؟پسر دفتر را گرفت و جمله را خواند و با تحسين لبخندي زد.‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌_ خيلي قشنگه.– ديگه خداحافظ._ كاش مي‌شد يك ستاره… بچينم!دختر لحظه‌اي چشمانش را بست. شهابي كوتاه از آسمان خاطرش‌ گذشت.– نه ! ديگه برو!– تا بعد. دو سايه در تاريكي كوچه، به دو سوي مختلف پيچيدند و درتاريكي شب فرو رفتند.
پایان کتاب اول. ادامه وکتاب دوم را می توانید ازصفحه اصلی وب لاگ ستون میانی وپایین ترین مطلب که رٌمان آفتاب ازفرازشانه ات... را قسمت به قسمت دنبال کنید یا که ازپایین همین صفحه با کلیک بر روی(*AlterPost) سمت راست دنبال کنید.